<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> دراز می شوم </title>
<link>http://alichi85.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 03 Nov 2009 10:32:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آدم پير مي‌شود</title>
<link>http://alichi85.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی آدم پیر می شود موهایش به سفیدی می زند و دستانش مي‌لرزد و پاهایش ذوق ذوق می کند، اما با  اين حال  به تنهايي  درآپارتمانی زندگي مي كند،تنها مي خوابد ،تنها بيدار مي شود ،تنها غذا مي خورد و حرفی برای گفتن ندارد . آدم سعي مي‌كند از دست همسايه ها راضي  باشد و  به‌خودش  مي‌قبولاند كه همسايه هاي دلسوز و مهرباني دارد.به آن دختر چند ساله شان فكر مي‌كند كه‌ با ديدن آدم شروع  به  خنديدن مي كند و آدم  را  به‌ ياد  نوه هايش مي اندازد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آدم با ديدن چنين بچه‌اي دوست دارد چيزی برایش بخرد،اما هنوز عروسكش را كهنه نكرده ، از ماشين  خوشش نمي آيد و همين چند  وقت پيش  بود  كه مادر بزرگش لباس عروس خريد(بعضي ها چه موجودات حال بهم زني هستند انگار تنها دليل بودنشان اين است كه كوچكترين دلخوشي  را  از آدم  دريغ كنند) بايد مدتي صبر كرد«صبر بزرگترين سرباز است».&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;گاهي آدم هوس خريد مي‌كند،لباس مي‌پوشد و فكر مي كند پول كافي  براي خريد دارد. تصميم مي‌گيرد بيرون برود.بيرون رفتن در چنین روز آفتابي  هيچ ايرادي  ندارد ،ولي حتما بايد لباس گرم پوشید، نمي شود  به  زمستان اعتماد كرد،  هر آن ممكن است كه  ابر آسمان  را  بپوشاند  و  جلوي گرماي ناچيز آفتاب را بگيرد، كسي چه مي داند شايد  ابرها  شروع  به  باريدن  كنند،به  تلوزیون  هم كه نمي شود اعتماد كرد. اگر باران ببارد غوز بالا غوز است و  با حركات كند دست‌وپا  نمي شود جايي پناه گرفت،كافي است كمي باران به  بدن پير و نحيف بخورد،حساب پاك است، آن  وقت  مريضي  به  سراغ  آدم مي آيد و صرفه امان آدم را مي برد،تب ،خستگي ،سر درد ،فشار خون.اين فشار خون كه اصلا دونبال بهانه است با كوچكترين چيزي تحريك مي شود و شروع  به  بالا رفتن  مي كند  و  چون كسي  براي پرستاري كردن نيست،زندگي مشگل مي شود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ولي چه خوب بود اگر آدم  پرستاری داشت،پرستار از نزديكترين كس هم به آدم نزديك تر است،سر ساعت كارش را شروع مي كند  و كارهايش بدون منت است.دارو را چك مي‌كند ،غذا را به موقع مي‌دهد ،حتي اگر زن با حالي باشد ممكن است كتاب هم بخواند، چون پرستار جوان است و دل و دماغ دارد كتاب را با حوصله بيشتری مي‌خواند و تنها كاري كه آدم  مي‌كند گوش دادن است، پرستار درد دل هم مي‌كند ازخودش و از بچه اش مي‌گويد.بعضي وقتها  رساندن بچه به مهد باعث مي شود كه پرستار دير به خانه بيايد ،در اين حالت دل آدم شور مي زند و فكرش به هزار جا مي رود و درست همان موقع كه آدم از آمدن پرستار نا اميد مي شود و فكر مي كند كه بلايي به سرش آمده است يهو در باز مي شود و در حالي كه ازترافيك گله مي كند و لبخندش را فراموش نكرده است كنار تخت مي‌ايستد ،در اين حالت آدم بايد نگراني‌اش را پنهان كند و  وانمود كند كه انگار آمدن يا نيامدنش مهم نبوده است،اما نگاه جستجوگر پرستار اين طور نشان مي دهد كه او به نگراني آدم پي برده است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ولي آدم  با  ديدن  آدم هاي  ديگر كه  در حال  خريد  يا  راه  رفتن هستند جان مي گيرد، چنين  چيزي در  زندگي  لازم  است.آدم بايد هميشه براي خودش  توپي  دا شته باشد  و  مواظب  باشد كه  توپش  را  از دست ندهد.اگر آدم توپ اش را  از  دست  بدهد حساب پاك است.آن  وقت  چيزي  براي  دل خوش كردن  ندارد .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; راه دور است و نمي شود با پاي پياده رفت، پاها ديگر توان ندارند،هفتاد  سال است كه  بكوب راه  مي روند،اگر آهن بودند تا بحال پوسيده  بودند.بايد سوار تاكسي شد  و  نگاهاي  خيره  راننده  را  از داخل آينه  نديد گرفت،بايد  باور كرد كه آدم  موقع  پير شدن  بو  مي‌گيرد  و  هيچكس  راضي  نمي‌شود  كنارش  بنشيند، حتي راننده  كه  جلو  نشسته  است  و  بوي  سيگارش آدم  را  خفه مي‌كند  نيز  با  نگا هاي خيره اش  مي‌خواهد  اين  قضيه  را  ياد  آوري  كند.اما بو كه دست خود آدم نيست،آدم بدنيا مي آيد ،رشد مي كند و پير مي شود آنگاه رفته رفته بوي خاص خودش را مي گيرد. بايد دل با به دريا زد، نمي شود پيري را منكر شد ،بايد از خانه بيرون رفت و آدم هاي ديگر را ديد ،چاره  باران  هم  كمي  لباس  اضافه  و  چتر  است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بعضي  وقتها  آدم  از چتر خوشش  نمي‌آيد  و  حتي  ممكن  است  سرما  خوردن  و مريض  شدن  را  به چتر دست گرفتن ترجيح  بدهد.وقتي كه آدم چتر  بدست مي‌گيرد  همه  هواسش  به  نگه داشتن  و چتر معطوف  مي شود،پيري همين است كوچكترين چيزي سنگينش را تحميل مي‌كند ،كمترين سرمايي تن را مي لرزاند و ناچيزترين گرما عرق را در مي آورد.ولي بايد قيد چين چيزهايي را زد مگر آدم چقدر زنده است نهايت صد سال، بالاخره كه چه بايد مرد يا نه ،مرگ يك بار شيون هم يك بار.حداقل اين را ميداند كه بويش كسي را آزار نمي دهد،كند راه رفتن  اذيتش نمي‌كند  و كسي نيست كه دل‌خوشي اش را بگيرد.اما نباید یک چیز را نادیده گرفت،مرگ هم وقتی دارد اگر بگذرد دردی را دوا نمی کند.       &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;  آدم بعد از اينكه در آپارتمانش را مي بندد  نگاهي به در همسايه‌اش مي اندازد و دست لرزانش زنگ  را مي زند تا بپرسد كه آيا چيزي لازم دارند. كسي در را باز نمي‌كند  آنها خانه نيستند احتمالا  به مهماني رفته اند.اگر به مهماني نرفته باشند چه؟خب آدم حق دارد كه نگران باشد،آدم است،سنگ كه نيست، همسايه اين جور مواقع به در آدم مي خورد، اين روزها كلي آدم با نشت گاز خفه مي‌شوند،جوانتر ها ،پير ها، بچه ها،اما آدم نبايد به دلش بد راه بدهد،اين فكر ها شگون ندارد و هر آن ممكن است كه اين بلا دامان خود آدم را بگيرد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; آدم وقتي پير مي‌شود به حركات كندش عادت مي كند و دوست دارد حركات همه مانند حركات او كند شود.وقتي كه از پله ها پايين مي رود با دستش نرده پله ها را مي‌گيرد تا يك موقع خداي نكرده به زمين نخورد.آدم نبايد نفوس بد بزند، همه كار ها بدست اوست و اگر صلاح ببيند پله را ليز مي كند و ممكن است هر كسي به زمين بخورد،آدم بايد كار ها را به دست او بسپارد،او ارحم الرحمين است وصلاح آدم را بهتر از خودش مي داند.آدم بايد يك چيز را بداند ، جان را خودش داده است و خودش هم آن را مي گيرد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پايين رفتن از پله ها براي آدم مشکل است و  بايد فشار زيادي را تحمل كند،در اين حالت ممكن است صدايي از آدم خارج شود اما خوبي اين صدا ها در اين است كه كسي بجز خود آدم  آن را  نمي‌شنود يا  اگر  بشنود  وانمود  مي كند  كه  چيزي  نشنيده  است.  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اما وقتي كه آدم  پير مي شود، شب چراغ ها را زودتر از معمول خاموش می کند،چرا كه دوست دارد تاريكي خانه را احساس كند،شايد خودش را براي تاريكي قبر آماده مي كند.شب اول قبر سخت است،كلي سعال از آدم مي پرسند و آدم به هيچ عنوان نمي تواند دروغ بگويد.شايد دليل لباس پوشيدن زياد هم همين باشد،لباس زياد حركات آدم را كند مي كند و احساس مي كند كه مدام چيزي در حال فشار دادنش است و دنيا تنگ‌تر شده است.خاموش شدن چراغ ها و انجام دادن كار ها در تاريكي با آن لباس هاي تنگ دل آدم را كمي خوش مي كند و خيال آدم كمي از بابت شب اول قبر راحت است(اگر آدم خوبي باشي بعد از آن سعالها بوي خوبي به مشامت مي رسد ولي يك چيز تغيير پذير نيست،چه خوب باشی چه بد، بايد آن سعالها را جواب بدي و از اين گريزي نيست،مثل وقتي كه وارد كار اداري مي شوي). &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; در آن موقع شب سر و صداي ماشين ها موجب آزار آدم مي شود،درچنين حالتي آدم بيشتر از هميشه احتياج به مونس و همدم دارد.. اگر در آن موقع شب کسی از آن طرف خیابان در حال عبور باشد فکر می کند كه آدم خوابیده است(آن شخص حق دارد چنين تصوري بكند،آن هم كسي كه تمام روز را خوابيده است و حالا در حال رفتن به سر كارش است،چنين كسي فقط مي تواند نگبان جايي باشد و به هيچ عنوان  پزشك نيست ،چرا كه همه پزشكها با آن ويزيت هايشان كار و بارشان را سكه كرده اند و اگر قرار باشد جايي بروند با ماشين شخصي مي روند ).اما آدم نخوابيده است، و فقط چراغ ها را خاموش كرده است و دندان های عاریه اش را داخل لیوان می‌اندازد و با حركت كند دستانش  شیر آب را چک می کند و دراتاق اش تصور شیر حمام رهایش نمی کند،خب پيري آدم را كنس مي كند و مدام فكر مي كند كه چيزي در جايي در حال هدر رفتن است .اگر فردا شنبه باشد بايد ساعت را كوك كند، اما اول از همه بايد تلوزيون را نگاه كند تا از شنبه بودن فردا مطمئن شود. او به تقويم اعتماد ندارد و بايد گذشت روزها را از تلوزيون دنبال كند،ساعت بالاي سرش قرار دارد و كافي است روي پهلوي  راستش بچرخد و با همان حركت كند دست ساعت را از بالاي سرش بردارد و كوك كند،لازم به چرخاندن كا مل سر نيست ،زيرا دست كار خودش را مي داند و كافي است كمي بهش اعتماد شود ،خودش به آرامي از روي لبه تخت بلند مي شود و به بالاي سر مي رود و ساعت را  پيدا مي كند، فقط موقع كشتن ساعت بايد كمي تمركز كرد و از آنجايي كه ذهن هم مانند تن پير شده است باید اجازه داد تا با حوصله فرمان را صادر كندتنها كمي عجله ممكن است حركت دست را مختل كند و ساعت از بالاي سر به زمين بيفتد آنگاه آدم مجبور است از تخت پايين بيايد دنبال ساعت بگردد و بايد كلي شانس داشته باشد كه ساعت طوريش نشده باشد .براي كوك كردن ساعت ديگر احتياجي به روشن كردن چراغ نيست،كافي است دست به پيچ بالايي برسد ،آنگاه با چند دور چرخاند آن پيچ ،آدم ميتواند اميد وار شود كه فردا سر ساعت از خواب بيدار مي شود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;شنبه ها سر كله آدمهاي هم سن سال در پارك پيدا مي شود.تعداد آنها به اندازه چوبهاي قوطي كبريت است.اما بعضي شبها خواب دير به صراغ آدم مي آيد و خستگي بيرون تاثيري ندارد.کنترل را از زیر بالش بر می دارد و تلویزیون را روشن می کند .«واي چه مي كنه اين بازيكن» توپ در زمین منچستر است چیزی نمانده است که گل بشود،خدا كند برق نرود. این جور مواقع فکر آدم به هزار جا می رود و ممکن است صدای شیر آشپزخانه یا حمام شنیده شود .اما خیلی زود صدای آب قطع می‌شود و منچستر توپ را دفع کرده است،فوتبال است و هر چيزي امكان دارد تازه كلي از بازي مانده است و يك گل مي تواند جريان كند بازي را تغيير دهد ، ممكن است منچستر به بازي حجومي رو بياورد يا شايد بهتر باشد تغييري در وضعيت خط مياني اش بدهد،خط مياني سست كار مي كند و توپ  را خوب نمي فرستد اگر منچستر با اين روند بازي را ادامه بدهد نتيجه گرفتن برايش غير ممكن است ،در چند بازي گذشته هم چيز خوبي از خودش نشان نداده است ،اگر اين بازي را نبرد بازي بعدي برايش مشگل خواهد بود و چون بازي بعدي در خانه حريف است احتمال باخت را بالا مي‌برد.   در کل منچستر در اين فصل خوب بازي نكرده است و اميدي به قهرماني مجددش وجود ندارد.بعضي‌ها ضعف تيم را در خط مياني ميدانند، بازيكن خط مياني روحيه خوبي ندارد،ولي بازيكن گران قيمتي است و همه برايش سر و دست مي شكنند،تازه كلي هم طرفدار دارد.وقتي كه در هفت سالگي پدرش را در يك تصادف از دست مي دهد،مادرش مجبورمي شود براي گذران زندگي در يك فروشگاه كار كند و در همان جا با مردی آشنا مي شود و با او ازدواج مي كند،اما او تحمل نا پدري را ندارد و مادر به خاطر روحيه او مجبور مي شود يك سال بعد طلاق بگيرد. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چيزي به پايان نيمه اول نماند است و با زيكنان در وقت استراحت مي توانند كلي چيز از مربي ياد بگيرند.آدم احساس مي كند كه داور به نفع مي گيرد،يك صوت اشتباه مي تواند سرنوشت يك تيم را تغيير بدهد،در چنین شبهائی آدم فراموش می کند كه تلویزیون را خاموش کند. خوابش می گیرد و می میرد ،حتي ممکن است بو بگیرد .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 10:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alichi85&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>alichi85</dc:creator>
<guid>http://alichi85.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پدر</title>
<link>http://alichi85.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; قاب عكس را دستم مي‌گيرم و روبروی آینه می‌ایستم. لرزش دستانم شروع شده و جرات باز كردن چشمانم را ندارم.از آخرین باری که روبروی آینه ایستاده‌ام مدتها می‌گذرد&lt;/B&gt;&lt;B&gt;،&lt;/B&gt;&lt;B&gt; مي‌گويم:  در اين مدت شباهت‌ام به آن عکس بيشترشده بهتر است قاب عكس را به گوشه‌اي پرت كنم.اما دست خودم نيست احساس مي‌كنم كه بايد رشد سرطاني شباهتم به آن عكس را در آينه دنبال كنم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;با اينكه چند بار از روي عمد آينه را شكسته‌ام ،ولي طولي نكشيده كه آينه ديگري جايش را گرفته است،يك چيز تازه و نو&lt;/B&gt;&lt;B&gt;،&lt;/B&gt;&lt;B&gt; از همان جنس ،از همان شكل،چيزي مثل قبل..يك بار تصميم گرفتم با خراشي روي صورتم شباهتم را منكر شوم ،ولي آن زخم خيلي زود خوب شد و تنها خطي كه قابل توجه نبود، روي صورتم باقي ماند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;وقتی نگاه‌ام به آن عكس مي‌افتد، احساس مالكيت به هر چيزي را از دست مي‌دهم ،حتي احساس مالكيت به اعضاي تنم را.مدام كسي توي گوشم زمزمه مي‌كند و با به رخ كشيدن شباهت‌ام به آن عكس مالكيت اجزاء تنم و هر چيز ديگري را به پدرم منسوب مي‌كند.با اينكه موهاي سفيد،صورت چين افتاده و نوع حرف زدنش تفاوت دارد ولي آن عكس با آن چشمها،موها و شكل صورت يك آن رهايم نمي كند.احساس مي‌كنم،پاها ،دستها،گوشها، چشمها و حتي روده ها و ريه هايم متعلق به پدرم است و من كاري جز نگهداري از آنها را ندارم.بايد اعتراف كه من پدرم هستم با امكان اسم و زندگي‌ تازه.او زندگي تازه اش را با بدنيا آوردن من شروع كرده است و همه ميل‌هايش در من جريان دارد و من چاره اي ندارم جز اينكه خودم را در فرزندانم دنبال کنم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;به محض اینکه روبروی آینه می‌ایستم خاطره‌ي گنگ و كم رنگی از كودكي آزارم مي‌دهد.نمي‌دانم يك روز باراني بود يا يك روز‌آفتابي،زير پله‌اي ايستاده بوديم ،من وپدرم. آنجا نور كمي داشت چيزي شبيه نور لامپ كه با رنگي شيشه‌اش را پوشانده باشند و نور خفيفي از آن بيرون بزند ،اما هر چقدر تلاش مي‌كردم نمي‌توانستم منبع نور را حدس بزنم.پدرم دستانش را توي جيبش كرده بود و دست های من اويزان بودند.فاصله چنداني با پاهاي پدرم نداشتم  و صدايي شبيه حركت دسته‌هاي مورچه به گوشم مي‌رسيد.انگار لشگري از مورچه ها بالاي سرمان در حال حركت بودند و قصد داشتند سقف پله را روي سرمان خراب كنند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;هميشه در بخاطر آوردن این خاطره دچار مشكل مي‌شوم به نظر مي‌رسد كه چيزي را فراموش مي‌كنم يا جاي چيزي را جابجا كرده‌ام. بعضي وقتها فكر مي‌كنم اين من بودم كه دستهايم را توي جيبمهايم كرده بودم و دستهاي پدرم  آويزان بودند.حتي گاهي جاي ايستادنم را فراموش مي‌كنم و دو دل مي‌شوم كه شايد نفر سومي هم آنجا بود.انگارمن و پدرم زير آن پله‌ي نمور منتظر كسي بوديم تا از آن در نيمه باز كه به پياده رو ختم مي شد وارد شود و پله ها را بالا برود .اما يك چيز را خيلي خوب بخاطر دارم ،پدرم در حال زمزمه كردن چيزي بود،چيزي شبيه«توپسرم هستي». آن روزهر چقدر منتظر مانديم كسي از آن در وارد نشد و از پله ها بالا نرفت.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; به گفته اطرافيانم مواقعي كه تب مي كنم و نفس‌ام به زور بالا می‌آید، مدام اين جمله را«تو پسرم هستي» تكرار مي‌كنم.هنوز آن جمله به همان وضوح در خاطرم مانده است .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; وقتی كه جلو آينه ايستاده‌ام و جرعت باز كردن چشمانم را ندارم ،مدام اين جمله را با خودم زمزمه مي‌كنم و هواس‌ام مختل مي‌شود.در حالي كه هنوز چشمانم را باز نكرده‌ام جاي آينه را گم مي‌كنم و نمي‌دانم كه آينه در پيش رويم قرار دارد يا در پشت سرم است، شايد هم طرف چپم باشد،اما دوباره مشكوك مي‌شوم و به نظر مي‌رسد كه آينه طرف راستم است.با چشمهاي بسته و هواسي مختل احساس مي‌كنم كه دوباره زير آن پله ایستاده‌ام ،اما اين بار تنها.دستم را برای لمس کردن سقف دراز می‌کنم ولي قد كوچكم اين اجازه را نمي‌دهد .آنجا مانند قبل نور كمي دارد و منبع نور مشخص نيست . صداي مورچه ها كه روي سقف در حال حركت هستند بيشتر شده است،انگار در اين مدت مورچه ها  بزرگتر شده‌اند. سعي مي‌كنم صدای حركت مورچه ها را تحمل كنم، تا كسي كه منتظرش هستم را ببينم.چيزي نمي‌گذرد كه سنگيني دستي را روي شانه‌ام احساس مي‌كنم ،اما نمي دانم شانه چپم است يا شانه راستم.دور خودم مي‌چرخم تا شايد صاحب آن دست را پيدا كنم،كسي بجز من آنجا نيست و زير پله تنگ تر شده است.سرم را به آرامي بالا مي‌گيرم ، به نظر مي‌رسد آن دست از بالا  است ،اما هيچ سوراخي در سقف زيرپله نيست.يكي از دست هايم را روي دستي كه سنگينش را بر شانه‌ام احساس كرده‌ام مي‌گذارم، دستم روي دست ديگرم قرار گرفته است.با صداي باز شدن در سرم به طرف صدا مي‌چرخد،دختر بچه‌اي كه پیراهنی سفيد دارد و قدش به شانه ام ميرسد از در وارد مي شود و روبرويم مي ايستد.دختر چیزی را زمزمه مي‌كند«تو پدرم هستي » بعد، اين جمله به شكل تكه نخي سفيد به آرامي از دهانش خارج مي شود و بالاي سرم مي‌چرخد.(اگر قرا باشد خودم را در فرزندم پيدا كنم، همان طور كه پدرم در من پيدا كرد،یا اگر قرار باشد زندگي‌ام را در او ادامه بدهم ،همان طور كه پدرم با به دنيا آوردنم در من ادامه داد ،چطور ممكن است كه در كالبد يك دختر نرينه گی‌ام را ادامه دهم)&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; در همان حين، لرزش دستانم شدت مي‌گيرد و قاب عكس از دستم مي‌افتد .چشمانم را باز مي‌كنم كسي در آينه ايستاده است ،انگار هيچ وقت و هيچ كجا او را نديده‌ام ،غريبه تر از عابري كه در خيابان مي‌بينم .صاف و بي‌حركت درداخل آينه ايستاده است و بهت زده نگاهم مي‌كند.با قدمهايي سست عقب عقب می‌روم ،ترسم اين است كه از آينه بيرون بيايد و در دستانش اسيرم كند.در حالي كه قاب عكس در فاصله‌اي دور ازمن و آن شخص داخل آينه به رو ،روي زمين افتاده است به طرف در اتاقم مي‌روم و درش را قفل مي‌كنم .می خواهم خودم را در خيابان ميان جمعيت گم كنم .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;با اينكه در اتاق را قفل كرده‌ام تا كسي واردش نشود ،اما شك ندارم كه موقع برگشتن از خيابان پدرم با قاب عكس جلو در اتاق ايستاده است و به محض وارد شدنم اصرار می‌کند كه دوباره آن را روي ديوار اتاقم نسب كنم.( پدر مثل يك ديوار بتوني است كه جلوی راه آدم سبزمي شود .از وقتي كه چشم باز مي‌كني تنها چيزي كه مي بيني آن ديوار بتوني است كه سر راهت سبز شده  و چاره‌اي نداري جز اينكه چهار دست و پا كلنگي را پيدا كني . كلنگي با دسته اي شكسته عايدت مي شود،شروع مي كني به كندن آن ديوار بتوني ،هر چقدر بيشتر تلاش مي‌كني كمتر نتيجه مي‌گيري،آنقدر با آن كلنگ به ديوار مي زني تا اينكه خستگي امانت را مي برد و تاب و تواني برايت نمي‌ماند،بعد از فرط خستگي در حالي كه به ديوار تكيه داده‌اي ،آرام آرام سر مي‌خوري و روي زمين مي‌افتي،دوست داري چشمانت را ببندي و  بخوابي ،دوست داري هيچ وقت بيدار نشوي،تنها چيزي كه پيدا مي‌كني و زير سرت مي‌گذاري همان كلنگ شكسته است.كلنگ را زير سرت مي‌گذاري و چشمانت را مي بندي،بعد در همان حالت نيمه باز چشمها، ‌یهو مي بيني كه آن ديوار بتني غيب شده است ،اما ديگر نايي براي باز كردن چشمانت نداري و نمي‌تواني روي پاهايت بايستي،چشمانت را مي بندي و نمي داني كه آیا زيرو پا ي اين وآن له مي‌شوي؟ اما ديگر چيزي برايت مهم نيست و تو چشمانت را بسته‌اي).&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;در را پشت سرم مي بندم و خانه را ترك مي‌كنم،دوباره هجوم سنگين خانه هاي چند طبقه با اتاقهايشان.با ديدن هرخانه‌ای ناخواسته بياد اتاق مي‌افتم،اتاقي كه عكس پدري روي ديوارش جا‌‌‌خشک کرده‌است.اندازه عكسها مهم نيست ،مي شود با كمي حوصله هر اندازه و هر حالتي را براي آن عكسها متصور شد.مي‌شود فرزندي را تصور كرد كه بدون توجه به عكس از كنارش عبور مي‌كند.اما دليل اين همه اصرار و تاكيد را براي ياد آوري آن رابطه پدر وفرزندي كه هر عكسي با خودش دارد را نمي‌فهمم. عكس پدر روي ديوارهيچ تفاوتي با گفته پدرم که«تو پسرم هستي» ندارد و فرزندي كه بي توجه از كنار عكس پدرش مي‌گذرد و بدون آنكه متوجه باشد مكث كوتاهي مي‌كند ،بي شباهت به گفته آن دختر باپیراهن سفید که«تو پدرم هستي»  نيست.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;هر خانه‌ای به محض ديده شدن، باعث هجوم جمله ها به سرم مي شود و كسي آنها را در گوشم زمزمه مي‌كند.نگاهم را از خانه ها برداشته‌ام و به زمين دوخته‌ام و به وقتي فكر مي‌كنم كه به خانه بر‌مي‌گردم و جلو در بسته اتاق، پدرم را مي بينم كه با قاب عكس ايستاده است.بايد مواظب كساني كه از كنارم مي‌گذرند باشم ،نبايد تنم با خوردن به تن کسی به تن پدر ديگري آغشته شود،خيابان پر از آدمهايي است كه با دستها و پاهاي پدرانشان راه مي روند.اگر اين احساس به همين نحو در فرزندانم جريان داشته باشد چه اتفاقی می‌افتد؟شايد موقع بازي كردن با دوستانشان و يا وقتي كه طرح يك معاشقه را با همسرانشان مي‌ريزند به اين نكته پي ببرند.حتم دارم  دختر نازنين‌ام تحمل چنين چيزي را نخواهد داشت.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; تاكسي زردي كنارم ايستاده است و اصرار دارد  سوار شوم.در عقب را باز مي‌كنم  و مي‌نشينم ،يقه پالتو‌ام را بالا داده‌ام و عينك آفتابي چشمانم را پوشانده است.راننده حدودا چهل ساله به نظر مي‌رسد جعبه شيريني را به طرفم گرفته است و اصرار دارد  بردارم،نمي‌دانم چكار كنم ،بهتر است يكي بردارم ممكن است شك كند.راننده ها موجوداتي موزي هستند،آنها فقط مي‌خواهند از آدم حرف بكشند،اما كور خوانده است.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;«يك ساعت پيش پدر شدم»&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;چيزي نمي گويم .              &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;با آن چشمهاي موزي‌اش توي آينه به دنبالم مي‌گردد،يقه پالتو را بالا تر مي‌كشم و سرم را به شيشه تكيه مي‌دهم و وانمود مي‌كنم كه در حال تماشاي خيابان هستم.اما چشمهايم را بسته ام تا با ديدن خانه ها، دوياره بياد اتاق نيفتم و فكرعکس پدري روي ديوار به سراغم نيايد.       &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;«ازدواج كرده‌ا‌‌ي»&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;چيزي نمي‌گويم &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;«وقتي پدر مي شوی،احساس مي‌كنی دوباره متولد شده‌ای»&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;مردك همين طور وراجی می‌کند.شیرینی را توی جیبم خرد می‌کنم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;«پسر است،خيلي شبيه من بود»&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;چيزي نمي‌گويم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;هنوز پرت وپلا مي‌گويد،انگار متوجه نشده است كه حرفهايش هيچ اهميتي برايم ندارد.اگر مي گفت كه بچه اش سوسماريا كلاغ شده است باز هم برايم اهميتي نداشت.بايد از دستش خلاص شوم، سر اولين چهار راه وقتي كه سرعتش را كم مي‌كند پايين مي‌پرم. نمي‌خواهم مثل آن روز مانند آن فروشنده كه دوست سربازي پدرم بود و اصرار داشت كه شباهتم به پدرم قابل باور نيست،كلافه  شوم.مدتي از آن روز مي‌گذرد و هنوز آن فروشنده را فراموش نكرده‌ام.وقتي كه عكس را از كيفش بيرون آورد و نشانم داد فهمیدم که مثل تابلو هر کسی را به‌ سمت پدرم راهنمايي مي‌كنم(همان عكس توي قاب عكس بود كه هميشه از ديوار اتاقم آويزان است).&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;«چهره‌ات برايم آشناست» &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;   بايد جلو خودم را بگيرم و جوابش را ندهم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;«احساس مي‌كنم كه قبلا تو را جايي ديده‌ام»&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; چيزي نمي‌گويم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;«بي‌صبررانه منتظرم تا پسرم هم قد تو شود»&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;  دوباره چيزي نمي‌گويم ،شك ندارم كه قصد پر سيدن سنم را دارد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;«راستي ....&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;چيزي به چهار راه نمانده،به محض كم شدن سرعت،باید پايين  بپرم، وسط چهار راه  نمي‌تواند ماشين را رها كند و به دنبالم بدود.حقش است بايد ياد بگيرد كه در زندگي کسی دخالت نكند.اميد وارم كه بزرگ شدن بچه اش را نبيند. بايد بدون هيچ سوء ظني به آرامي در را بازكنم و آماده شوم.چيزي به چهار راه نمانده است.بعد از پريدن وارد آن كوچه باريك مي‌شوم و از انتهاي كوچه به آن خرابه مي روم و در مدرسه مخروبه قايم مي‌شوم. كاش قيافه‌اش را وقتي كه از تاكسي بيرون  پریده‌ام،  ببينم.بيچاره پسرش، نمي‌داند كه بايد تمام عمرش را نقش بازي كند.دلم به حالش مي سوزد( آدم تازه، پدر تازه، زندگي تازه، اتاق تازه، قاب عكس تازه).به یاد اعداد افتاده‌ام،  هيچ وقت رابطه خوبي با اعداد نداشته‌ام،اعداد ،هميشه نياز به شمارش دارند و آدم را وادار مي‌كنند كه مدام چيزي را بشمارد.تعداد خانه ها، اتاق ها،عكس ها ،پدرها.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;ترجیح می‌دهم قصه‌اي براي خودم نقل كنم.قصه پسري كه هنوز به مدرسه نرفته بود و مجبور نبود شمارش اعداد را ياد بگيرد و همه چيز را با چند تا شمارش مي‌كرد.پسر به همان سادگي كه چند ليوان را با (چند تا) شمارش مي‌كرد،براي شمارش دماغ و سرش نيز از چند تا، استفاده مي كرد(فكر مي كنم كنار اين آتش بهترين كار تعريف کردن همين قصه باشد).پسر هر روز صبح بعد از اينكه چشمانش را باز مي‌كرد و متوجه مي شد كه ديگر خواب نيست،كنار پنجره مي رفت و چند متكا را روي هم مي‌گذاشت و به آرامي پرده را كنار مي زد. دوست داشت بعد از بيدار شدن از خواب دختري را ببيند كه روي بالكن همسايه راه مي رود.پسرآن دختر را به اندازه كفش تازه‌اش دوست داشت و از نگاه كردن به او به اندازه پوشيدن كفشش لذت مي برد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;يك روز صبح پسر بعد از اينكه حسابي آن دختر را از لاي پرده ديد از پشت پنجره فاصله گرفت و به كوچه رفت.كسي در كوچه نبود. بنابر این پسر تصميم گرفت به هر بهانه‌اي كه شده است به خانه آن دختر برود.به محض وارد شدن از در خانه توپ اش را ديد كه گوشه حياط افتاده است.نمي‌دانست كه توپ‌اش چطور به آنجا رفته است.توپ اش را برداشت و فراموش كرد كه چرا به آنجا رفته است.موقع خارج شدن از در برادر آن دختر پيراهنش را گرفت و كشید.آن برادرتخس آن دختر سعي مي‌كرد توپ را از دست پسر در بياورد.پسر او را به گوشه‌اي حل داد و پسر بچه تخس  را با گریه هایش ترك كرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پسر با توپ‌اش به خانه برگشت و روي تخت دراز كشيد.چند دقيقه اي طول نكشيد كه آن دختر در اتاق را باز كرد وارد شد.پسر با ديدن دختر توپ را با هر دو دستش چسبيد تا از چنگش در نياورد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دختر گفت:توپو بده &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پسر گفت:توپ خودمه &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دختر گفت:مي‌دونم توپ مال تو،ولي اون بچه س&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پسر گفت:به من مربوط نيست&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; دختر از تخت بالا رفت و با يك وجب فاصله كنار پسر دراز كشيد.پسر در حالي كه تند و تند پلك مي‌زد توپ را سفت چسبيده بود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پسر گفت:وقتي كه خسته مي شي چيكار مي كني&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دختر گفت:مي شينم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پسر گفت:وقتي كه خوابت مياد چيكار مي كني&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دختر گفت:مي‌خوابم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پسر گفت:به نظرت درختها چند تا برگ دارند&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دختر گفت:زياد&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پسر گفت:دوست داري واسه روز تولدت چي بهت بدن&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دختر گفت: شونه&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پسر همين طور كه روي تخت دراز كشيده بود سعي مي‌كرد سوال تازه‌اي پيدا كند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پسر گفت:مي خواي يه قصه بگم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دختر گفت:بگو&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پسر شروع كرد به گفتن قصه آرد.يك روز آرد پسر از خانه بيرون آمد و ديد كه آرد دختر جلو در خانه ايستاد است.آرد پسر دست آرد دختر را گرفت و برد تا برايش بستني بخرد.آرد دختر بعد از اينكه بستني را خورد آرد پسر را بوسيد و به او قول داد وقتي كه بزرگ شد با او ازدواج كند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دختر بعد از شنيدن قصه تنش را به تن پسر چسباند.پسر كه توپ را سفت چسبيده بود،احساس كرد كه ضربان قلبش بالا رفته است و تنش سست مي شود.در حالي كه نفس&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نفس مي‌زد فکر كرد كه دوباره آسم اش عود كرده است.در همان حين توپ از دستان سستش افتاد و دختر توپ را برداشت و رفت.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;هوا تاريك شده است،بايد به خانه برگردم.همه چیز تقصير آن راننده وراج است،اگر سر راهم سبز نمي‌شد تا حالا شيشه عكاسي را شكسته بودم و به خانه برمی‌گشتم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 00:29:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alichi85&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>alichi85</dc:creator>
<guid>http://alichi85.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کافکای زندانبان و مرگ مشکوک گرگور زامزای بیچاره </title>
<link>http://alichi85.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دریکی ازشبهای تابستان 1388 با مرگ مشکوک گرگور زامزای بازاریاب نخست زاده خانواده زامزا مواجه شدم که در نهایت ددمنشی و کینه توزی به زندان افتاد و بعد از  تحمل شکنجه های بسیار بر تن و روانش به توسط زندانبان کافکا, در سلولی کوچک در پراگ با جراحتی شدید بر تن و روانش،در انزوا به قتل رسید.طبق شواهدی که از  یاداشتهای زندانبان بدست رسیده است، گرگور بیچاره بعد از بیدار شدن از خوابی آشفته درتختوابش با تنی مسخ شده مواجح گردید«بر پشت سخت و زره مانندش افتاده بود و اگر سر را کمی بالا می‌گرفت شکم بر آمده و قهوه‌ای رنگ خود را می‌دید که لایه هایی از پوست خشکیده و کمانی شکل آن را به چند قسمت تقسیم می‌کرد .رواندازی که روی شکمش به سختی بند بود ،هر لحظه امکان داشت بسرد و پایین بیفتد،پاهای پر شمارش که در مقایسه به جثه اش، نحیف و ناتوان، در برابرچشمانش پرپر می‌زدند».&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;زندگی گرگور&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;طبق اسناد موجود، می توان زندگی گرگور بیچاره را به سه بخش تقسیم کرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;بخش یکم:مسخ شدن گرگور (البته به ادعای زندان بان)&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;بخش دو:عادی سازی مسئله زندانی که زندانبان با «اندوهی هر چند ناچیز» از آن یاد می‌کند و همه تلاشش این است که مسئله بغرنج گرگور بیچاره را عادی جلوه دهد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;بخش سوم: این بخش که به دوران آخر زندگی گرگور بیچاره می‌پردازد،با جراحت ایجاد شده بر تن و روانش، با بیان بلند و رسای مستخدمه «بیایید ببینید ،تلف شده است ،روی زمین افتاده،پاک تلف شده»مرگ گرگور بیچاره اعلام می‌شود و رنجی دیرینه ،که اسلاف زندانبان کافکا درمورد تن و روان شاه مصلوب شروع کرده بودند و زندانبان نیز برای خوشی خاطر آنها این جریان را ادامه داد،پایان می‌یاید.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;   در ابتدای امر به هیچ وجه نمی‌شود ادعای موجود در یاداشتهای زندان بان را که موجب کاوش های بیشتر در این پرنده شد را نادیده گرفت.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;_ ادعای اول مبنی بر مسخ شدن گرگور بیچاره است. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;طبق تحقیقات آسیب شناسانه‌ی نوامبر&lt;/B&gt;&lt;B&gt;1887&lt;/B&gt;&lt;B&gt;نیچه،که بدنبال آسیب شناسی زندگی بود، به هیچ عنوان نمی توان مسئله گرگور بیچاره را به یک مسخ ساده تنزل داد.به استناد آن تحقیقات و یاداشتهای زندان بان کافکا که زندگی گرگور بیچاره را نقل می کند و طبق نامه ای که زندان بان به تاریخ &lt;/B&gt;&lt;B&gt;2&lt;/B&gt;&lt;B&gt;سپتامبر&lt;/B&gt;&lt;B&gt;1912&lt;/B&gt;&lt;B&gt;به فلیسه عزیزش می‌نگارد و قصد سفرش را به فلسطین اعلام می‌کند،می توان چنین نتیجه گرفت که زندان بان،شبانه در هیبت یک شمن به جلجتا رفت و تن مصلوبی را که پالیزبان آن را به خواسته نیچه قایم کرده بود، (تا به دست کینه توزان و کیفر خواهان نیفتد)را پیدا کرد و به سلولی در پراگ انتقال ‌داد به تن تناسخ شده گرگوربیچاره تبدیل کرد تا کینه توزی اسلاف‌اش را ادامه دهد. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;_دومین ادعای زندانبان مبنی بر کشته شدن گرگور بیچاره توسط جراحت وارد شده بر تن و روانش است.این ادعا که مرگ گرگور به علت جراحات وارد بر تن و روانش است جای تردید ندارد اما نمی‌توان ادعای زندانبان مبنی‌بر اینکه این عمل به دست پدر،مادر و خواهر گرگور رخ داد است را قبول کرد.چرا که این زندانبان است که به جلجتا رفت و آن تن و روان مصلوب شده را از آنجا به پراگ انتقال داد و بعد از تناسخ در سلولی کوچک زندانی کرد تا انتقامی را که نیچه آسیب شناس به اسلاف زندانبان نسبت داده است را دوباره برتن تناسخ شده از سر بگیرد و بتواند به توسط درد های روانی و تنی حافظه سازی را با شکل جدید و مدرن ایجاد کند و با کشتن گرگور بیچاره زهر چشمی دوباره بگیرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;زندانبان در نامه ای به تارخ &lt;/B&gt;&lt;B&gt;6&lt;/B&gt;&lt;B&gt; دسامبر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; 1912&lt;/B&gt;&lt;B&gt;همان روزی که آن مستخدمه مرگ گرگور بیچاره را با فشار دادن جارویی بر تنش کشف کرد،به فیلسه چنین می‌نویسد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;«گریه کن عزیزم،گریه کن،زمان زمان گریه است،قهرمان داستانم،چند لحظه پیش مرد ،برای تسلی دادن به تو می‌خواهم بدانی که در آرامش کامل مرد وبه همه چیز تن در داد»&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;این بخش از نامه که زندانبان آن را برای فلیسه عزیزش نوشته است،به خوبی نشان می‌دهد که او چه کینه توزی نسبت به مقتول داشته و چگونه به دنبال رام کردن گرگور بیچاره بوده است(به همه چیز تن در داد).زندان بان برای تسلای فلیسه عزیزش می‌گوید که گرگور در آرامش کامل مرد و به همه چیز تن داد .اینکه آیا فلیسه از قصد شوم زندان بان که بدنبال خوشحال کردن اسلاف اش، دست به چنین عملی زده است،خبر دارد یا نه،نمی‌توان چیزی گفت.اما طبق شواهد یاداشتهای زندان بان،که با حرث و ولع تمام همه شکنجه‌های روانی و تنی گرگور بیچاره را نقل می‌کند،نمی‌توان این گفته را که«در آرامش کامل مرد» قبول کرد.چرا که هدف اصلی زندان بان از آن اعمال بر تن و راوان گرگور بیچاره وادار کردن او  به تن دادن خواسته هایش است .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;تحقیقات یک آسیب شناس زندگی...                &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; به تاریخ نوامبر &lt;/B&gt;&lt;B&gt;1887&lt;/B&gt;&lt;B&gt; نیچه آسیب شناس خبر از قیامی علیه والا تبارن می‌دهد که توسط بردگان صورت گرفت.بر طبق آن گزارش بردگان توانستند ارزشهای خود را، که ارزشهایی دین یارانه بود،به جای ارزشهای نیک والاتباران قالب کنند. ایشان در آن گزارش نشان می‌دهند که چگونه دین یاران با معنوی ترین صورت کین خواهی ارزشهای دین یارانه،توانستند ارزشهای آنها را زیر و زبر کنند و بگویند که «نیکان همانا نگون‌بختانند،نیکان همانا تهی‌دستانند و ناتوانان و فرودستان،اهل ایمان همانا رنج برندگان اند و محرومان و بیماران و زشتان و شما والاتباران و قدرتمندان،تا ابد شریران و ستمگران و شهوت پرستان و چشم دل گرسنگان و بی خدایان،دوزخیان و نفرینان و لعنتیان»و در ادامه سندی را از یکی از دین یاران(توماس آکویناس) نقل می‌کند«آمرزیدگان پادشاهی آسمان،کیفرهای دوزخیان را به چشم خواهند دید تا که شادکامی آمرزیده‌گی‌شان افزون شود»این سند نشان می‌دهد که چطور زشتان با کینه‌توزی و کین خواهی‌شان می‌خواهند که درخت کینه توزی را سیراب کنند و از خشکیدن نجات‌اش دهند تا جانوری تولید کنند که قسم بخورد و پیمانی امضاء کند،جانوری که ذاتش فراموش کاری است و با فراموشی به شادکامی می رسد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; دین یاران این جانور فراموش کار را مجهز به حافظه می‌کنند تا دارای وجدان شود.اما این همه چطور ممکن است«چیزی را باید در حافظه داغ نهاد تا در آن بهانه و چیزی در خاطر ماند و سپس همواره درد آور بماند».بر طبق این سند دین یاران دست به آیین می‌زنند تا این درد در حافظه بماند،مانند قربانی کردن نخست زادگان،اندام بری(ختنه) ،تغییر نوع غذا(حرام کردن گوشت)،روزه گرفتن و...چرا که آنها می‌دانند درد نیرومندترین دستیار حافظه است.دینیاران با حافظه سازی توانستند ایده را بر ذهن ناذدودنی، همیشه باش و فراموش نشدنی کنند تا براحتی  آنها را هیپنوتیزم کنند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; این آسیب شناس زندگی در ادامه می‌گوید که دینیاران بعد از اینکه فراموشی را با قوه حافظه خاموش و پیمان نهادن را اجباری کردند،کیفر و کیفر دادن را لازم دانستند و از همین رو بود که آنها به سخت گیری و ایجاد درد پی بردند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;برای اینکه بدهکار به جلب اعتماد بستانکار دست یابد و در باب باز پرداخت بدهی خود ضمانتی داده باشد،چیزی را که مالک اش بود را گرو ‌گذاشت و در صورت نقض پیمان آن چیز در مالکیت را از دست داد،مانند(زنش،بدنش،آزادی اش،زندگیش،رستگاری آن جهانی اش ...)و برای بستانکار باز پرداخت و شادکامی در نظر گرفته شد و هر چقدر طلبکاردر طبقه پایین تر بود این شاد کامی اوج بیشتری گرفت که از طریق کیفر دادن به بدهکار تحقق می‌یافت.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;در نتیجه آنان تصمیم گرفتند چشم زهری از غیر خودی بگیرند و به این خاطر پادشاه آنان را از تخت پایین کشیدند تا در برابر همه گان او را به صلیب کشند و تنش را موردکیفر قرار دهند.اما نیچه آسیب شناس با کمک پالیزی بانی آن پادشاه کیفر دیده و به صلیب کشیده شده را جایی قایم کرد تا آن تن و روان مصلوب شده را از شکنجه بیشتر نجات دهد.   &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;ادامه قصه...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;بعد از اینکه زندانبان کافکا در نامه ای به تاریخ &lt;/B&gt;&lt;B&gt;20&lt;/B&gt;&lt;B&gt;سپتامبر &lt;/B&gt;&lt;B&gt;1912&lt;/B&gt;&lt;B&gt;قصد سفرش به فلسطین را با فلیسه عزیزش در میان می گذارد،شبانه در هیبت یک شمن به جلجتا می‌رود تا جسد مصلوب شده ای را که نیچه به کمک پالیزبان از دست دین یاران قایم کرده بود را پیدا کند .بالاخره زندانبان پس از جستجو های فراوان موفق می‌شود آن جسد را کشف کند و تن تناسخ شده اش را درتاریخ هجدهم نوامبر&lt;/B&gt;&lt;B&gt;1912&lt;/B&gt;&lt;B&gt;به سلولی کوچکی در پراک انتقال دهد و بر روی تختخوابی به صلیب بکشد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;اعمال زندانبان کافکا بر روی تن و روانی تناسخ شدهبه استناد یاداشتهایش...&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;                                                          *&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;یک روز صبح گرگور زامزا نخست زاده خانواده زامزا بدون آگاهی از زندگی قبلی اش بعد از اینکه از خوابی آشفته به خود آمد،دید که در تختخواب اش به حشره ای بزرگ تبدیل شده و در حالی که به پشت سخت و زره مانندش افتاده است قادر به تکان خوردن از جایش نیست.گرگور بیچاره در آن حالت هیچ اطلاعی از زندگی قبلی‌اش نداشت و حتی به فکرش هم خطور نکرده بود که در زندگی جدیش نیز به صلیب کشیده خواهد شد و تن و روانش مجبور خواهد بود شکنجه سختی را تحمل کند... گرگور بیچاره در آن حالت تنها قادر به پرسیدن یک چیز از خودش بود.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;«چه بسرم آمده است»&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; این پرسشی بود که زندانبان طراحی کرد تا حافظه ای جدید برای تن تناسخ شده  بسازد.زندانبان به توسط مسطورهای پارچه قسمتی از حافظه آن تن تناسخ شده را اینگونه بوجود آورد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;«تو بازاریاب مدام در سفر هستی»&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;گرگوربیچاره ناچار است، بازاریاب مدام در سفر بودن را  بپذیرد چرا که تنها دلیل خستگی تن و روانش را به خاطر سفرهای مداوم می داند.به خودش می گوید«چه می‌شود اگر باز کمی بخوابم و این دیوانگی را فراموش کنم».&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;امااین امکان ندارد چرا که طبق حافظه‌ای که زندانبان برای گرگور بیچاره ایجاد کرده است،او عادت دارد که به پهلوی راست بخوابد ولی شرایط فعلی‌اش چنین اجازه ای را نمی دهد.گرگور نخست زاده خانواده زامزا چشمانش را می‌بندد تا جنب جوش پاهای بیشمارش را فراموش کند.رنج داشتن پاهای بی شمار تاکیدی است دوباره بر بازاریاب مدام در سفر بودن.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;زندانبان از موقعیت استفاده می کند و در حافظه گرگوربیچاره چیزهای بیشتری رااضافه می کند.«بازاریاب‌های دیگر مثل زن های حرم سرا زندگی می‌کنند،مثلا هر وقت که پیش از ظهر برای ثبت سفارش سری به مسافر خانه می‌زنی،آقایان تازه مشغول صرف صبحانه هستند،ولی تو با آن رئیسی که داری اگر چنین کاری بکنی فورا اخراج می‌شوی، اگر بخاطر پدر و مادرت نبود از این کار دست می‌کشیدی،تو آدم فداکاری هستی و بخاطر پدر و مادرت حتی حاظری از جان خودت هم بگذری،وگر نه پیش رئیس می‌رفتی و همه چیز را بهش می‌گفتی.ولی تو باید پنج، شش سال دیگر کار کنی،تا پول کافی بدست بیاوری و قرض پدر و مادرت را بپردازی، فعلا باید بلند شی ،چون به قطار نمی‌رسی».&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;شاعت شش و چهل پنج دقیقه مادر گرگور در را می‌زند تا به گرگور یاد آوری کند که باید به مسافرت برود.گرگور می‌خواهد که جواب مادرش را بدهد اما با شنیدن صدایش وحشت می‌کند،انگار صدایش به ته مایه‌ای از جیر جیر از میان نرفتنی و دردناک،آمیخته شده است.اما در چوبی به کمک گرگور می‌آید و مادر که آن طرف در ایستاده متوجه تغییر صدای گرگور نمی‌شود.به دنبال مادر گرگور پدر و خواهر نیز در سدد هستند تا علت تاخیر گرگور را بفهمند و حتی خواهر اصرار دارد که گرگور در را باز کند، ولی گرگور چنین تصمیمی ندارد .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;گرگور تصمیم دارد آسوده لباس بپوشد،صبحانه بخورد بعد تصمیم بگیرد که چکار کند ،زندانبان در گوشش می‌گوید که نمی‌شود در تختخواب تصمیمی عاقلانه گرفت.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;در ادامه زندانبان صدای دیگری را به سر گرگور می‌ریزد«تو بارها به خاطر دراز کشیدن نادرست دچار درد خفیفی شده‌ای ولی هر بار بعد از بیدار شدن فهمیده‌ای که درد خیالی بوده،بی‌شک تصورات امروز هم از میان رفتنی است، و آن تغییر صدا نشانه‌ای از یک سرماخوردگی شدید است، بیماری همه بازاریاب های سیار.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;حالا دیگر زندان بان به گرگور باورانده است که او بازاریاب مدام در سفر است و گرگوربیچاره باید برای پس زدن رو انداز شکمش را پر هوا کند،قصد زندانبان از این عمل ترتیب دادن نمایشی برای خنداندن اسلاف‌اش است.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پاهای فراوان گرگور از او فرمان نمی برند و همین عامل به خنده دار شدن وضعیت گرگور دامن می‌زند،اما گرگوربیچاره توجه‌ای به وضعیت خنده دارش ندارد و تمام سعی‌اش این است که تن تناسخ شده‌اش را از تخت بیرون بکشد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;«پیش از آنکه زنگ ساعت هفت زده شود باید کاملا از تخت بیرون آمده باشی ،در ضمن حتما تا آن موقع کسی از تجارت خانه خواهد آمد تا خبری از تو بگیرد،چون تجارت خانه را پیش از ساعت هفت باز می‌کنند»&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;از نظر زندانبان تلاشهای طاقت فرسای گرگور بیچاره شبیه بازی است تا کار تلاش، و معتقد است که باید کمی به عقب تاب بخورد.این حرفهای زندانبان در گوش گرگور بیچاره چیزی جز تحریک کردنش برای بیرون کشیدن از تخت خواب نیست و میخواهد که هرچه زودتر گرگور را با وضعیت‌اش وفق بدهد. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پنج دقیقه به هفت ربع است که پیشکار زنگ در خانه را می‌زند تا علت دیر کردن گرگور بیچاره را بفهمد.شکی نیست که پیشکار یکی از آدمهای زندانبان است که آمده تا به عنوان شاهد وضعیت تن تناسخ شده را رسوا کند‌ .پیشکار همه سعی‌اش را بر این می‌گذارد تا وارد سلول گرگور بیچاره شود اما خوشبختانه در از پشت بسته شده است.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پیشکار از همان بدو ورود اخطارهایش را متوجه گرگور بیچاره می‌کند تا گرگور برای رفع اتحام از خودش وادار به حرف زدن شود.بعد از اینکه گرگور حرفهایش را در مورد سرگیجه‌اش بیان می‌کند تصمیم می‌گیرد برای تاخیرش دلیلی بتراشد.اما پیشکار که آن طرف در ایستاده می‌گوید که حتی یک کلمه از حرفهایش را نفهمیده و این صدا، صدای حیوان است.به تحریک این حرف گرگور‌بیچاره سعی می‌کند خودش را به در برساند و دستگیره در را با آرواره هایش بچرخاند.وقتی که گرگوربیچاره موفق می‌شود با تقلای بسیار دستگیره را  بچرخاند. پیشکار که منتظر این لحظه است با دیدن تن تناسخ شده حیرت‌اش را آشکار می‌کند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;در این حین دوباره زندانبان صدایی را در سر گرگور‌بیچاره می‌ریزد.«تو دور اندیش هستی و نباید بگذاری که پیشکار خانه را ترک کند باید کاری کنی که پیشکار آرام بگیرد و از تو جانب داری کند،آینده خانواده در گرو این کار است،باید شخصا دست بکار شوی، باید از پشت در بیرون بروی و خودت را به پیشکار نزدیک کنی»&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;زندانبان با این حرفها گرگوربیچاره را از پشت در بیرون می‌کشد و  وقتی مادر، تن تناسخ شده را می بیند از ترس به هوا می‌پرد و عقب عقب می‌رود و به میز صبحانه می‌خورد تا قوری قهوه بایفتد و قهوه شرشر کنان از روی میز روی فرش بریزد.زندانبان که موفق شده است گرگور بیچاره را از توی سلول اش بیرون بکشد و وضعیت آن تن تناسخ شده را آشکار کند شروع به نقل کردن افتادن قوری قهوه می‌کند. زندانبان از دست دادن قهوه را از وضعیت گرگوربیچاره مهم تر است.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;و این گونه است که زندانبان کافکا با زیرکی تمام وضعیت گرگوربیچاره را با کمک پیشکار، هم برای خود گرگور و هم برای خانواده زمزا آشکار می‌کند تا بتواند با خیال راحت شکنجه‌اش را بر تن و روان گرگوربیچاره جاری سازد،چرا که فقط اینگونه است که می‌تواند روح اسلاف‌اش خوشحال کند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;                                                       **&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;نزدیک غروب همان روزی که زندانبان کافکا به کمک پیشکار گرگوربیچاره را رسوا می‌کند،گرگور از خوابی سنگین بیدار می‌شود و احساس می‌کند که از صدای پایی گذرا بیدار شده است.اما همان طور که از گفته‌های زندانبان پبداست دلیل بیداری گرگور خود زندانبان است ،چرا که معتقد است گرگور به اندازه کافی استراحت کرده و اگر بیدارش نمی‌کرد خودش بیدار می‌شد.اما چرا زندانبان خواب را از چشمهای گرگور تناسخ شده گرفته است؟ در حالی که گرگور به ارزش شاخک هایش پی برده است، زندان بان تمام سمت چپ گرگور را با زخمی بزرگ پوشانده تا این زخم دست در دست گرسنگی شکنجه جسمی گرگور را باعث شود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;نزدیک صبح اولین ملاقاتی گرگور(خواهرش)_ بعد از رسوا شدنش به توسط پیشکار_ سر می‌رسد،گرگور امید وار است که او ظرف دست نخورده شیر را ببیند،بخت با گرگور یار می شود و خواهرش ظرف شیر را بر می دارد ،البته با پارچه.تردیدی نیست که خواهر این حرکت را به تحریک زندانبان انجام داده است تا آرام آرام نفرت را در گرته بیدار کند.خواهر برای گرگور چیزهای جور واجوری می‌آورد ،سبزی مانده،پنیر مانده،استخوان مانده از غذای دیشب.گرگور حق خوردن غذای تازه را ندارد و باید چیزهایی را بخورد که زندانبان می خواهد، به این خاطر زندانبان مذاق گرگور را تغییر می‌دهد،حتی زندانبان گرته را وادار می‌کند تا ظرف آب گرگور را عوض کند تا به این طریق گرگور بیچاره منزوی‌تر شود.      &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;اما گرسنگی و جراحت بدنی گرگوربیچاره برای زندانبان کینه توز و کیفر خواه کافی نیست و با عوض کردن مذاق گرگور غذایش را نیز تغییر می‌دهد .زندانبان مذاق گرگور را به سبزی فاسد،پنیر مانده،استخوانی که از غذای دیشب مانده است،تغییر می‌دهد و حتی کاسه شیری که خواهرش در سلول گذاشته است به مذاق گرگور خوش نمی‌آید.  گرگور در شرایطی می‌تواند چیزی بخورد که در حین نفس کشیدن عضلات شکم را به کار بیاندازد اما با آن زخم پهلویش این کار غیر ممکن است.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;به این ترتیب جیره غذایی گرگور به دو وعده در روز تقلیل می‌یابد،بار اول صبح زود وقتی که همه خواب هستند و بار دوم نیمروز، باز هم وقتی که همه خواب هستند.گرگور خوب می داند که کسی طاقت شنیدن صدای خوردنش را ندارد.اما گرگور باید زنده بماند،گرگور نباید بمیرد.با اینکه مذاقش را از دست داده است ولی زندانبان نمی‌خواهد گرگور به این زودی بمیرد و مدام دو چیز را با خودش تکرار می‌کند«امروز غذا به دهانش مزه کرد»«باز همه چیز دست نخورده مانده است» &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;گرگوربیچاره قید گرسنگی زده است و می‌خواهد از شکاف در خانواده اش را ببیند اما کسی آنجا نیست،گرگور می‌داند که آنها خانه را ترک نکرده‌اند اما باید تاصبح در آن سکوت سر کند.زندانبان پیشنهادی به گرگور می‌کند،به نظر او گرگور باید از این وضعیت استفاده کند و به وضع زندگی تازه‌اش فکر کند و با آن کنار بیاید.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; زندانبان دلیل غذا دادن گرته به گرگور را خلاص کردن پدر و مادرش از این مسئولیت می‌داند و وضعیت گرگور را اندوهی هر چند کوچک. اما چه دلیلی وجود دارد که زندانبان وضعیت اسفناک گرگوربیچاره نخست زاده خانواده زامزا را اندوهی هر چند کوچک بداند.در حالی که غذا دادن گرته به گرگور بیچاره بر خلاف گفته زندانبان از روی کمک به پدر مادرش نیست، و تنها دلیل آن کنج کاوی او برای دیدن وضعیت تناسخ شده گرگور بیچاره است.این نوع نگاه کردن به وضعیت گرگور بیچاره(اندوهی هر چند کوچک)نشانگر کینه توزی دیرینه است که زندان بان با آن تن تناسخ شده دارد.   &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;زندانبان در ادامه گفته‌اش(اندوهی هر چند کوچک)به دنبال عادی کردن وضعیت گرگور بیچاره است که شروع به نقل کردن ورشکستگی پدرش می کند.او خیال می کند که با نقل کردن این چیزها، کینه توزی و کیفر خواهی‌اش را از چشمها مخفی می‌کند.اما خیلی زود به دنبال (اندوهی هر چند کوچک)به سراغ بالا رفتن گرگور از دیوار و آویزان شدنش از سقف می‌پردازد و آویزان شدن گرگور را که بخاطر آسوده نفس کشیدن و تنگی سلول است،سرگرمی تازه گرگور قلمداد می‌کند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;وقتی که گرته و مادرش به سلول گرگور آمده‌اند تا سلول را با خالی کردن اساسیه‌اش برای رفت آمد گرگور آماده کنند،زندانبان دوباره فکری را در ذهن گرگور وارد میکند.«آن دو زن کم بنیه گنجینه‌ای سنگین و قدیمی را جا بجا می‌کنند»در این قسمت از یاداشتهای زندانبان کافکا، گرگور، خواهر و مادرش را آن دو زن لقب می‌دهد که همین لقب دادن باعث می‌شود که گرگور آنها را غریبه بداند و به دنبال نجات دادن قاب عکسی باشد که با عکس زنی سرا پا لباس پوست به تن در آن قاب است.اما مادر گرگور با دیدن آن لکه قهوه‌ای روی دیوار از هوش می‌رود و پدرش فکر می‌کند که گرگور قصد حمله به آنها را داشته است.در این حالت دوباره زندانبان چیزی به گرگور می گوید تا گرگور را بعد از تحریک کردن از سلولش بیرون بکشد.«تو باید برای فرو خواباندن خشم پدر دست به کاری بزنی چون نه فرصت توضیح داری نه توانایی آن» گرگور به قصد عملی کردن این فکر کنار در سلول خود پناه می‌گیرد و به داخل سلول بر نمی‌گردد و همین کار پدر را به خشم می‌آورد و پدر شروع به پرتاب کردن سیب‌ها به طرف گرگور بیچاره می‌کند. با اینکه گرگور قصد بر گشتن به سلول را دارد اما نمی‌تواند خودش را از دست حملات پدر در امان نگهدارد و یکی از سیب‌ها جراحت عمیقی را بر پشت گرگور ایجاد می‌کند.        &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;                                                   ***  &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;یک ماه از روزی که زندانبان با حیله زخم عمیقی بر پشت گرگوربیچاره ایجاد کرد و گرگور با زور به داخل سلول خزید می‌گذرد.«آن سیب همچون یادگاری عیان در گوشت باقی ماند،زیرا کسی جرئت نداشت آن را از پشت اش خارج کند»گرگور بیچاره به خاطر آن زخم برای همیشه بخشی از تحرک خود را از دست می‌دهد و مجبور می‌شود مثل یک معلول پیر برای طی کردن عرض سلول خود زمان بیشتری را طی کند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;حالا زندانبان به نیت شوم و کینه توزانه و کین خواهانه‌اش رسیده است و هر چند که تلاش می‌کند تغییر رفتار خانواده را با آن نخست زاده نشان بدهد اما این امر امکان پذیر نیست .گرگوربیچاره دیگر نمی‌تواند به اسانی بخزد و حتی تصور بالا خزیدن به ارتفاع که برای نفس کشیدن بهتر است،نیز غیر ممکن می‌شود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;به اعتقاد زندانبان این اتفاق باعث شده است که گرگور چیزی بدست بیاورد.«هر روز ،هنگام غروب،در اتاق نشیمن را باز می‌کنند و تو می‌توانی در تاریکی سلول خود بنشینی و بدون آنکه دیده نشوی و گفته هایشان را بشنوی»&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;گرگور مجبور است بی تحرک از داخل سلول تاریک‌اش چند نفری را ببیند که دور میز روشن نشسته‌اند و حرف می‌زنند او با تن تناسخ شده‌اش می‌داند که فاصله تاریکی و روشنایی با هیچ چیز پر نمی‌شود و از وضعیت اسفناک بیرونش نمی‌کند.از طرفی گرگوربیچاره مجبور است آن مرد یونیفرم پوش را که قبلا ها پدرش بود را ببیند که چطور هنوز سر پا است و پاهایش جان دارد و دوباره حاظر است با کمترین خطایی گرگور را کیفر دهد. هر چند که زندانبان اصرار دارد که پدر، آن تن تناسخ شده را به عنوان عضوی از  خانواده قبول دارد،اما پدر فقط با کیفر دادن نخست زاده‌اش به آرامش می‌رسد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;اما قصد آنها از باز گذاشتن در سلول رساندن حر فهایشان به گوش گرگور است.آنها تصمیم دارند آپارتمانشان را عوض کنند،اما مشگل اصلی انتقال دادن گرگور است به همین خاطر قصد دارند به گرگوربیچاره بفهمانند که باید فکری به حال خودش بکند.اما زندانبان با ریختن افکاری به ذهن گرگور به دنبال شکنجه روانی گرگور است.زندانبان در گوش گرگور چنین می گوید«فقط رعایت حال تو نیست که مانع اسباب کشی می‌شود،چون در صورت لزوم می‌توانند تو را در جعبه‌ای مناسب که چند سوراخ دارد بگذارند و به آسانی حمل کنند.در اصل آن چه آنها را از تغییر آپارتمان باز می‌دارد نا امیدی مطلق  از بهبودی تو است و این که در میان اقوام تنها آنها هستند که به چنین بلایی گرفتار شده اند»&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دیگر وضع زندگی خانواده برای گرگور اهمیت چندانی ندارد و هر چقدر زندانبان تلاش می‌کند تا با یاد آوری نحوه کار کردن افراد خانواده سوزشی درزخم گرگور ایجاد کند اما او کاملا بی میل است،چرا که گرگور دیگر خودش را جزء آن خانواده نمی‌داند.گرگور دیگر به وضعیت‌اش عادت کرده و آن را پذیرفته است،این کیفری است که گرگور باید از سر بگذارند و شبها وقتی که آن دو زن دور میز می‌نشینند تا اشکهایشان را بریزند گرگور پشت در بسته سلول در تاریکی فرو می‌رود تا همه چیز را فراموش کند.اما فراموش کردن برای گرگور امکان پذیر نیست چرا که زندانبان چنین اجازه‌ای را به گرگور نمی‌دهد او مدام در گوش گرگور زمزمه می‌کند تا وضعیت گرگور را از فراموش شدن نجات دهد .«تو باید به آن روزهایی فکر کنی که بازاریابی مدام در سفر بودی،به رئیس،پیشکار، شاگردها ،کار آموزها،خدمت کار خرفت تجارتخانه و یکی دو دوست که در تجارتخانه های دیگر کار می‌کردند،مستخدمه‌ای که در مهمان خانه کار می‌کرد،خاطره شیرین و گذرا،دختر صندوق داری که در یک کلاه فروشی کار می‌کرد و تو واقعا تصمیم داشتی که از او خواستگاری کنی، و لی سستی کردی»زندان بان همه اینها را در گوش گرگور بیچاره زمزمه می کند و جلوی فراموش کردن را می گیرد.گرگوربیچاره حشره‌ بودن را قبول کرده و می‌خواهد با فرو رفتن در تاریکی آن را فراموش کند تا شاید بتواند به کمی آسایش برسد اما زندانبان اجازه نمی‌دهد که نگاه حشره وار از گرگور دور شود و حتی خواهر هم دیگر حرفهای گرگوررا نمی‌شنود، حتی وقتی که گرگور غذایش را نمی‌خورد و غذا دست نخورده باقی می‌ماند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;زندانبان به بهانه خستگی خواهر _به خاطر کار در بیرون_ از فرستادن او به داخل سلول خود داری می‌کند،چرا که وضعیت تنساخ شده زندانی برای خواهر عادی شده است .او تصمیم می‌گیرد شخص دیگری را به پیش گرگور بفرستد که هم قوی بنیه باشد و   گرگوربیچاره از او حساب ببرد و هم این که وضعیت گرگور برایش عادی نیاشد.زندانبان مستخدمه پیر را انتخاب می‌کند که وضعیت گرگور برایش عادی نیست و هر روز از لای در سلول با چشم های کنج کاو و مراقبش داخل سلول را باز رسی می‌کند.زندان با به توسط آن مستخدمه مراقب است که نگذارد گرگور به وضعیت اش عادت کند و مستخدمه پیر او را خرچسونه صدا می‌کند .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;بعد از اینکه زندانبان مذاق گرگور را تغییر داده است و علاقه او را به خوردن غذای تازه از او گرفته است،گرگور را وادار می‌کند که بدون خوردن غذا از کنارش رد شود و حتی وقتی که گرگور قصد خوردن دارد زندانبان او را وادار می‌کند تا بعد از به دهان گرفتن غذا با آن بازی کند و خیلی زود از دهانش بیرون بریزد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;یکی دیگر از تلاشهای زندانبان این است که حزن و انده گرگور را به خاطر وضعیت سلولش بداند و سعی می‌کند به گرگور بباوراند که خیلی زود با وضعیت سلوش کنار خواهد آمد.از وقتی که خانواده یکی از اتاقهای آپارتمان را به سه مرد ریشو اجاره داده‌اند،چیزهایی که به آن نیاز ندارند را به سلول گرگوربیچاره انتقال می دهند.اما گرگور می‌داند که چیز های منتقل شده به سلولش باعث تنگی سلول خواهد شد و جلو حرکاتش را خواهد گرفت.اما مسئله اصلی احساسی است که گرگور نسبت به سلول و چیزهای منتقل شده به سلولش پیدا کرده است.گرگور می‌داند که در وضعیت پیش آمده سلولش به قبری تبدیل شده است و چیزهای اضافه‌ای که به آنجا انداخته می‌شوند  چیزی جز خاک نیست که گور کن با بیلش در داخل گور می‌ریزد و رفته رفته جسد را زیر آن دفن می‌کند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;یک بار گرگور آن سه مرد ریشو را از لای شکاف در سلول دید و احساس کرد که آنها با فرستادن چیزهای بدرد نخور به سلولش قصد دفن کردنش ر ا دارند.یک شب که آن سه گور کن با ریشهایشان پشت میز نشسته بودن،صدای و یولونی از آشپزخانه به گوش رسید.گرته که نوازنده ویلون بود به تقاضای آن سه گورکن پیش آنها رفت.اما صدای ویلون فقط برای گرگور دلپذیر بود و گرگور می‌دانست که آن سه گور کن صدای ویلون را درک نمیکنند.صدای ویلون گرگور را هیپنوتیزم کرده بود و به همین خاطر گرگور بیچاره با تن تناسخ شده‌اش از سلول بیرون خزید و آن سه گور کن با تن تناسخ شده گرگور برخورد کردند.با آشکار شدن وضعیت گرگور گور کن میانی پدر را تهدید کرد که اجاره را نخواهد داد و از آنها مطالبه خسارت می‌کند. باحرفهای گور کن میانی پدر آرزوهای خود را از دست رفته دید و روی صندلی افتاد.وضعیت آشفته پدر به خاطر بر باد رفتن آرزوهایش، خواهر را عصبانی کند.در همین حین زندانبان از وضعیت آشفته موجود استغاده می‌کند و افکاری را در ذهن خواهر می ریزد«این طور نمی‌شود،احتمالا آنها متوجه نیستید،ولی تو متوجه هستی ،تو نباید دوست داشته باشی در حضور این هیولا نام برادرت را به زبان بیاوری،به همین دلیل بهتر است بگویی که باید ببینید چه طور می‌شود از شرش خلاص شد.تا جایی که از دستتان بر آمده مراقبش بوده‌اید و تحملش کرده‌اید و از این بابت مستحق هیچ سر زنشی نیستید»«باید از شرش خلاص شوید تو باید آن روزی را ببینی که او هر دو آنها_پدر و مادرت_ را به کشتن می‌دهد،شما همه به سختی کار می‌کنید،پس این شکنجه دائمی در خانه قابل تحمل نیست» و بعد از حرفهایی که خواهر به تحریک زندانبان می‌گوید پدر نیز تحریک می‌شود «کاش حرفمانرا می‌فهمید».خواهر در بیان حرفهایش جسورتر شده و معتقد است که گرگور باید آپارتمان را ترک کند.گرگور بیچاره همه حرفها را شنیده است و بر خلاف گفته پدر همه حرفها را می‌فهمیده است،آنها او را هیولا می‌دانند،آنها فکر می‌کنند که گرگور قصد کشتن شان را دارد آنها دلشان می‌خواهد که گرگور گورش را گم کند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;گرگور با آن وضعیت وخیم جسمانی و روحی اش با صدای خرخر راه می‌افتد و زندانبان سعی دارد صدای خرخر را نفس تازه کردن بداند.اما گرگور نفس تازه نمی‌کرد.گرگور با صدای خرخر به تاریکی سلولش خزید و در تاریکی فرو رفت.حالا گرگور احساس آرامش می‌کرد و زندانبان نمی‌توانست این آسایش را  از او جدا کند و با اینکه تمام بدنش درد می‌کرد رفته رفته آرام گرفت.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;صبح زود وقتی که مستخدمه از راه رسید طبق معمول به سراغ سلول گرگور رفت خواست تا با جارو او را قلقلک بدهد ولی گرگور هیچ واکنشی نشان نداد و مستخدمه عصبانی شد و تصمیم گرفت فشار جارو را شدیدتر کند اما باز گرگور تکان نخورد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;   مستخدمه با صدای بلند گفت«بیاییدببینید،تلف شده است،روی زمین افتاده،پاک تلف شده» و این گونه مستخدمه پیر مرگ گرگور زامزا، نخست زاده خانواده زامزا را اعلام می‌کند و زندان بان کینه توز و کیفر خواه به مقصودش دست می‌یابد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;ژوزف ک.که بود؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;در پی تحقیقاتم بر روی پرونده، مرگ مشکوک گرگور زمزا، نخست زاده خانواده زامزا،که در  تاریخ هیجدهم نوامبر &lt;/B&gt;&lt;B&gt;1912&lt;/B&gt;&lt;B&gt;درسلولی در پراک زندانی شد و به تاریخ ششم دسامبر همان سال در همان سلول مرد،به پرسشی برخوردم که بی ارتباط با رفتار ددمنشانه و کینه توزانه زندانبان کافکا با گرگور بیچاره نبود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;_چه کسی ژوزف ک.را محاکمه کرد؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;این پرسشی بود که از طرف پیتر هانکه مطرح شده بود.برای پیدا کردن پاسخ این پرسش باید یک قدم به عقب بر می‌گشتم و سعال تازه ای را مطرح می‌کردم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;_ژوزف ک.که بود؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;این پرسشی بود که برای بدست آوردن پاسخی به پرشس پیتر هانکه نیاز داشتم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;با استناد به نامه ای که زندانبان کافکا به تاریخ &lt;/B&gt;&lt;B&gt;6&lt;/B&gt;&lt;B&gt;دسامبر &lt;/B&gt;&lt;B&gt;1912&lt;/B&gt;&lt;B&gt;به فلیسه عزیزش نوشته است«گریه کن عزیزم،گریه کن،زمان،زمان گریه کردن است،قهرمان داستانم،چند لحظه پیش مرد،برای تسلی دادن به تو می خواهم بدانی که در آرامش کامل مرد و همه چیز تن داد».شکی نیست که قهرمان مورد نظر زندانبان کسی جز گرگور بیچاره نیست.دو روز بعد از این نامه در &lt;/B&gt;&lt;B&gt;8&lt;/B&gt;&lt;B&gt;دسامبر درنامه دیگر از فکری حرف می‌زند که ناراحتی‌اش را افزایش می‌دهد«فکری که ناراحتیم را مستقیما افزایش می‌دهد،حالتی اجتناب ناپذیر دارد».ناراحتی ای که زندانبان در موردش به فلیسه عزیزش نوشته است کاملا قابل درک و قابل شناسایی است و براحتی می‌توان این درد را رصد کرد و به سر منشا آن رسید.سر منشا این درد جایی جز وجدان زندانبان نیست که به خاطر رفتار کینه توزانه و کیفر خواهانه‌اش با گرگور بیچاره به تکاپو افتاده است.حتی در نامه دیگری که مطابق معمول به فلیسه عزیزش نوشته است،درباره عکسی حرف می‌زند که به او فرستاده و در مورد آن از خودش نگرانی نشان می‌دهد.تردیدی نیست که آن عکسی که زندانبان را آزار داده و  او بخاطر خلاص شدن از دستش آن را به فلیسه داده است،به محض رو برو شدن با زندانبان باطن کینه توزانه و کیفر خواه زندانبان را برایش آشکار می‌کرده و او را به خاطر آن کارش بازخواست می‌کرده است.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;اما فرستادن آن عکس کمکی به زندانبان نمی‌کند و بالاخره بد وجدانی، زندانبان را وادار می‌کند که در سال &lt;/B&gt;&lt;B&gt;1914&lt;/B&gt;&lt;B&gt;دست به محاکمه خودش بزند و خود را بخاطر قتل گرگوربیچاره محاکمه کند.در همان سال زندان بان برای محاکمه خودش دست به مسخ کردن خود می زند و در هیبت ژوزف.ک ظاهر می‌شود تا محاکمه‌ را بدون دخالت کسی انجام دهد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;آری ژوزف .ک،کسی جز خود زندانبان نیست که به توسط دو مرد ناشناس به یک معدن سنگ کوچک متروک برده شد و بدون هیچ تقلا و تلاشی برای رهایی از دست آنها، با چاقویی که در زیر نور ماه برق می‌زد ،به توسط یکی از آن دو مرد ناشناس که چاقو را در قلبش فرو کرد و دو بار چرخاند ،کشته شد.        &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;                                            &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 23:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alichi85&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>alichi85</dc:creator>
<guid>http://alichi85.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فيل</title>
<link>http://alichi85.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;درتاريك روشن اتاق روي صندلي نشسته ام و بهت زده به بخت بلندم فكر مي كنم. چرا كه احتمال داشت،قوطي كنسرو،بند كفش،شيهه يك اسب يا حتي كاغذ مچاله شده در داخل سطل آشغال باشم (اين يك واقعيت است و من كتمان نمي كنم).اگرشيهه‌اسب بودم سالها پيش در يك لحظه روي تپه اي متولد مي‌شدم و در لحظه‌ي بعد زندگيم تمام مي‌شد و‌ اگر قوطي كنسرو بودم از پنجره ماشين پرتم مي شدم و بعد از اولين باران شروع به تجزيه شدن مي كردم. پس حق دارم به خاطربخت بلندم بهت زده شوم.بايد بگويم كه من به عنوان يك انسان جهان سومي حق استفاده از برق ،تلفن،آب و چيزهاي ديگر را نيزدارم. من يك شهر وند خوب هستم و به همه قانونهاي شهرم احترام مي گذارم. با تهيه بليط سوار اتوبوس مي شوم و در حالي كه با دستم ميله اتوبوس را گرفته ام و ساختمان ها را ديد مي‌زنم به هر نقطه‌اي از شهر كه دلم خواست مي روم.داخل اتوبوس به دختري كه تنها كنار پنجره نشسته  و سرش را به شيشه تكيه داده است زل مي‌زنم و فكر هايي را در ذهنم مي پرورانم.چيزي به خاطرم آمد،يك احتمال ديگر و لازم مي دانم كه آن را ذكر كنم،اين احتمال ديروز زير دوش آب گرم وقتي كه آب روي كف حمام مي خزيد و داخل سوارخ مي رفت، به ذهنم رسيد.احتمال داشت به جاي اينكه روي صندليم بنشينم،سوراخ كف حمام باشم.شايد حمام عمومي يا حمامي متروكه،آن وقت ناظر عبور آبهاي زيادي بودم و حتي ممكن بود محل لانه كردن سوسكها باشم.پس حق دارم بخاطر بخت بلندم خردسند باشم و توقعاتي را براي خودم مطرح كنم.  &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;   من توقع زيادي ندارم وتنها انتظارم اين است كه بتوانم در تاريك روشن اتاق دماغم را تكان بدهم.قبل از هر چيز بايد تلاش كنم تا چهره ام را بخاطر بياورم، چرا كه تكان دادن دماغم مستلزم بخاطر آوردن چهره ام است.من يك دماغ معمولي روي يك صورت معمولي دارم،وقتي كه تشنه مي شوم آب مي خورم و به محض خوردن غذا گرسنگي ام برطرف ميشود.عقربه ساعتم از سمت راست به چپ مي چرخد و موقع گرم ‌شدن عرق مي كنم. ميدانم كه زمين گرد است و به دور خورشيد مي‌چرخد و اگر خورشيد گرمايش را دريغ كند ،چيزي طول نمي كشد كه زمين يخ مي‌زند و همه موجودات مي ميرند.حيوانات را دوست دارم و در اكواريوم خانه ام دو ماهي دارم كه هر روز به آنها غذا مي دهم و مدتي به تماشاي بازي شان مي‌نشينم و گاهي خاك گلدان را عوض مي‌كنم.كافي است كه گلوله يك تفنگ توي شقيقه ام شليك شود،درجا جان مي‌دهم. &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;خب ،براي شروع بد نيست.بايد بدون فوت وقت دست بكار شوم.ابتدا مجسمه آن فيل را به اتاق انتقال مي دهم، يك فيل مي‌تواند براحتي آب خوردن دماغش را تكان بدهد(بايد سعي كنم كه مثل يك فيل رفتار كنم). فيل جسه بزرگي دارد و پاهايش تنومندي است.فيل توي جنگل زندگي مي كند و انسان با فيل بارهايش را حمل مي كند.شايد بهتر باشد مثل فيل دماغم را پر آب بكنم،براي اين كار احتياج به كاسه بزرگي دارم تا سرم را داخل آن كاسه فرو كنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;كمي از مجسمه فاصله گرفته‌ام شايد يك متر و شايد بيشتر،اما فيل از هر فاصله‌اي فيل ديده مي‌شود.دماغش به صورت پهنش چسبيده است و گوشهايش را به عقب خوابانده است.مي دانم كه فيل غذاي زيادي مي خورد و اين براي هيكل بزرگش لازم است.اما فيل من به اندازه يك گربه است،يك گربه سياه كه لكه‌اي سفيدي رو سينه اش دارد و به آرامي روي ديوار حياط راه مي رود و از خودش صدا در مي آورد.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;فيل هديه تولدم است با سوراخ كوچكي در پشتش كه هميشه پولهاي خوردم را داخل آن سوراخ مي‌اندازم_چيزي براي آينده_. دستم را به روي خورطومش مي كشم و گوشهاي پهن به عقب خوابيده اش را نوازش مي كنم. فيل،فيل است و بايد سعي كنم مثل يك فيل رفتار كنم.       &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;لازم مي‌دانم دوباره چيزي را ذكر كنم، من به عنوان يك جهان سومي كيلومترها با جنگل فاصله دارم و بعد از يك روز پركار در تاريك روشن اتاق روي صندلي نشسته ام و بدور از هياهوي بيرون قصد دارم كه دماغم را تكان بدهم،من اين را حق خود مي‌دانم. &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;     &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Jul 2009 20:35:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alichi85&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>alichi85</dc:creator>
<guid>http://alichi85.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز</title>
<link>http://alichi85.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پاييز &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پاييز تازه رسيده بود و برگ درختان را به زمين مي ريخت.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;درخت گفت:اگر برگهايم را نريزم چه اتفاقي خواهد افتاد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پاييز گفت:اگر برگهايت را نريزي پاييز خوابت نمي‌گيرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;درخت گفت:اگر پاييز خوابم نگيرد چه اتفاقي خواهد افتاد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پاييز گفت:اگر پاييز خوابت نگيرد سرماي زمستان خشكت مي‌كند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;درخت گفت :اگرسرماي  زمستان خشكم كند چه اتفاقي خواهد افتاد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پاييز گفت: اگر سرماي زمستان خشكت كند،بهار از خواب بيدار نمي‌شوي.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;درخت گفت:اگر بهار از خواب بيدار نشوم چه اتفاقي خواهد افتاد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پاييز گفت:اگر بهار از خواب بيدار نشوي نمي‌تواني تابستان ميوه بدهي&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;درخت گفت: اگر تابستان نتوانم ميوه بدهم چه اتفاقي خواهد افتاد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پاييز گفت:اگر تابستان نتواني ميوه بدهي آدميزاد ريشه‌ات را با تبرقطع مي‌كند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;درخت گفت: اگر آدميزاد با تبر ريشه‌ام را قطع كند چه اتفاقي خواهد افتاد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پاييز گفت:اگر آدميزاد ريشه‌ات را قطع كند پاييز معنايي برايت نخواهد داشت.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;درخت برگهايش را به زمين ريخت و به خواب رفت و پاييز همه سؤال ها را براي سال بعد از ذهن درخت پاك كرد.   &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Apr 2009 23:37:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alichi85&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>alichi85</dc:creator>
<guid>http://alichi85.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسرم هامون</title>
<link>http://alichi85.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; من يك پسر دارم و اسم پسرم هامون است. هامون بالا رفتن از كولم را دوست دارد، مثل خودم كه بالا رفتن از كول پدرم را دوست داشتم.هر روز عصر با توپ اش دراتاقم را باز مي كند و منتظر مي ماند(هامون بازي كردن در اتاقم را به بازي كردن در هر جاي ديگري ترجيح مي دهد،عين خودم كه بازي كردن در اتاق پدرم را به بازي كردن درهر جايي ديگري ترجيح مي دادم). بازي مورد علاقه اش پنارتي است.بايد توي دروازه بايستم و توپهايي را كه با پاي كوچكش مي‌زند را بگيرم.بعضي وقتها به عمد گل مي خورم تا صداي خوشحاليش را بشنوم .صداي خنده از دهان كوچك پنج ساله اش بيرون مي آيد و همه جاي اتاق را پر مي‌كند.وقتي خوشحالي هامون را مي بينم كنار پنجره مي ايستم و به بيرون نگاه مي كنم و بياد كودكيم مي افتم  كه هيچ وقت اجازه نداشتم به اتاق پدرم وارد شوم. بعد از اينكه از بازي خسته مي شود،مثل آدم بزرگها گوشه‌اي مي نشيند.دوست دارد كه مارادونا صدايش كنم ، بعضي وقتها از ايراد مي گيرد كه چرا اسمش را مارادونا نگذاشته ام.در اتاقش روي ديواري كه تختش را به آن چسبانده ام چند پوستر از مارادونا وجود دارد.هامون يكي از عكس ها را بيشتر از بقيه دوست دارد ،همان عكسي كه مارادونا در حال دريبل كردن است.گاهي به عمد يا شوخي مي گويد كه اين عكس را حتي از من هم بيشتردوست دارد.بعد از اينكه خستگي‌اش را در مي كند دوباره توپ را مي كارد و در حالي كه دستش را به كمرش زده است نگاهي به من مي اندازد. اين بار فاصله را بيشتر كرده  و به قول خودش مي خواهد كه سانت كند.توي سانت كردن از پرنارتي زدن هم استاد تر است و توپ را دقيقا بالاي سرم مي فرستد.بعضي وقتها با همان حالتش كه شبيه آدم بزرگها مي شود دستان كوچكش را توي جيبش مي كند و با اخم  و از من ايراد مي گيرد.سر زدن را وقتي دوست دارد كه با شيرجه  همراه باشد مي گويد كه اين نوع سر زدن مختص مارادونا است.بعضي وقتها كه هامون در اتاقم نيست چند تشك وسط اتاق مي اندازم و اين نوع سر زدن را تمرين مي كنم ،با اينكه انجام اين كار برايم سخت بود اما كمي پيشرفت كرده ام و هامون از اين قضيه  خوشحال است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ديروز تولد هامون بود مثل هميشه پنج سالگيش را جشن گرفتيم.كسي را دعوت نكرده بوديم،من بودم و هامون.قبل از اينكه مراسم را شروع كنيم كلي باد كند فوت كرديم و از سقف آويزان كرديم ،اتاقش خوشگل شده بود مثل خودش ،مثل راه رفتنش ،مثل خنديدنش ،مثل پنارتي زدنش.دست آقاي قناد درد نكند يك كيك تولد  بزرگ و خوشمزه درست كرده بود.همه همسايه ها از آن كيك خوردند و حتي آن پير مرد ي كه توي دكه مي‌ايستد با خوشحالي گفت كه تا بحال چنين كيك تولد خوشمزه اي نخورده است.روي صندلي كوچكش نشست و كلاه بوقي منگوله دار را سرش گذاشت . منتظر بود تا عقربه ساعت دقيقا روي  ساعت تولدش برسد.وقتي كه عقربه روي ساعت پنج رسيد هر پنج شمع را يكجا فوت كرد.اول،  شمع هاي سبز خاموش شدند و بعد دوتاي ديگر را خاموش كرد. بالاي صندلي كوچكش ايستاد و مثل وقتي كه مارادونا گل مي زد دست راستش را در حالي كه مشتش را گره كرده بود  بالا گرفت.هامون خوشحال بود(مثل خودم، موقعي كه پدرم در خانه نبود و مي‌توانستم به اتاقش بروم). وقتي كه كيك تولد را مي خورديم كمي از كيك روي پيراهنش ريخت(عادت دارد كارهايش را خودش انجام بدهد.بند كفشهايش را خودش مي بندد،لباس هايش را خودش مي پوشد ،تنها به حمام مي رود و هيچ وقت راضي نمي شود كه غذايش را از دست من بخورد ،بر خلاف من كه دوست داشتم كار هايم را پدرم انجام دهد.تنها تفاوت من و هامون در اين چند مورد است)هاون به هيچ عنوان حاضر نبود كه پيراهنش را از تنش در بياورد و مجبور شدم با يك تيكه پارچه خيس لكه روي پيراهنش را پاك كنم. روز تولدش همان پيراهن آبي كه خطهاي راه راه  دارد را پوشيده بود.اين پيراهن را از پيراهنهاي ديگرش بيشتر دوست دارد.مي گويد: با اين پيراهن شبيه مارادونا مي‌شوم. روزي كه براي خريد پيراهن بيرون رفته بوديم حدود يك ساعت در اتاق پرو بود.فروشنده حسابي كلا فه شده بود  تند تند پيراهن ها را به اتاق پرو مي بردم و هامون بعد از اينكه آنها را مي پوشيد از رنگشان ايراد مي گرفت وبي تفاوت به اعتراض مشتريها مي‌گفت:بابايي ،بايد رنگ پيراهن به صداي آدم بخورد،بايد وقتي كه پيراهن را تنت مي كني احساس كني كه قبلا هم آن را پوشيده‌اي.بعدا از اينكه همه پيراهن ها را تنش كرد گفت كه هيچ كدامشان را دوست ندارد. از فروشگاه بيرون آمديم و در حالي كه ويترين ها را نگاه مي كرديم، جلوي دست فروشي ايستاد و يكي از پيراهن ها را كه از زير لباس ها بيرون زده بود را بيرون كشيد و گفت كه از آن پيراهن خوشش مي آيد.       &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;  جمعه بود و تلوزيون كارتن مورد علاقه اش را نشان مي داد.هامون عاشق كارتن گربه سگ است.هميشه با خوشحالي مي گويد بابايي كاش من تو هم مثل گربه سگ بهم چسبثده بوديم .تلوزيون برفك بود و من بايد بالاي پشت بام مي رفتم تا جهت آنتن را تغيير بدهم.پسرم آدم خيلي دقيقي است ،دوست دارد همه چيز به بهترين شكل ممكن اتفاق بايفتد. كنار پنجره ايستاده بود و آينه قدي را كنج اتاق گذاشته بود تا صفحه تلوزيون را دقيق ببيند.بالاي پشت بام بودم و آنتن را به آرامي مي چرخاندم .هر از گاهي از هامون مي خواستم تا به محض صاف شدن تصوير خبرم كند.باران شديدي مي باريد و همه لباسهايم خيس شده بود.اما  روز تولدش بود و همه سعي‌ام اين بود كه هامون خوشحال باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند وقت پيش، سر ساعت پنج عصر با طنابي وارد اتاقم شد. توپ اش را نياورده بود،گفت كه مي خواهد مثل گربه سگ بهم ديگر بچسبيم.روي زمين نشستم و اجازه دادم هر كاري كه دوست دارد انجام بدهد پشتش را به پشتم چسباند و از من خواست تا با طناب خودمان را بندم..هامون به من چسبيده بود و هر كجا كه مي رفتم همراهم  مي آمد.صداي خند هايش همه جا را پر كرده بود. رفتيم و جلو آينه ايستاديم تا خودمان را در آينه ور انداز كنيم.هامون راست مي‌گفت در آن حالت احساس مي كردم كه بيشتر از هميشه به او نزديك شده ام.تشنه ام شده بود، به طرف يخچال رفتيم و هامون بجاي من آب خورد.بعد هامون گفت كه خوابش مي آيد و من بجايش خميازه كشيدم(هامون پسر باهوشي است و حرفهايم را مي فهمد، او مي داند كه اگر كبريت را روشن كند ممكن است دستش را بسوزاند).بعد از اينكه بجاي هامون خميازه كشيدم گفت كه مي خواهد كبريت را روشن كند و  در دستش نگه دارد.به آشبزخانه رفتيم و كبريت را روشن كردم و در دستم نگه  داشتم ،شعله كبريت سوخت و به انگشتانم رسيد و انگشتانم را سوزاند.بعد از اينكه كبريت را به زمين انداختم ،هامون انگشتانش را در دهانش گذاشت و شروع كرد به گريه كردن. پسرم آرام آرام گريه مي كرد و قطره هاي اشك از چشمان قشنگش سر مي خورد و پايين مي افتاد.با اينكه دستانش سوخته بود اما غصه نمي خوردم دوست داشتم هامون دردش را به تنهايي تحمل كند.حتي موقع بازي كردن وقتي به دنبال توپ مي دود و به زمين مي افتد دستش را نمي گيرم تا خودش بلند شود. هامون درد مي كشيد و نمي توانستم دردش را تحمل كنم.تحمل درد سوختي براي بچه‌اي بسن هامون مشكل است.كمي پماد سوختكي روي دستش ماليدم و  بعد به اتاق رفتيم روي تخت دراز كشيديم.هامون بايد مي خوابيد تا درد سوختگي را فراموش كند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتي كه چشمانم را باز كردم ،روي تخت بودم و خبري از گريه هاي هامون نبود.هوا تاريك شده بود از تخت پايين آمدم كنار پنجره ايستادم و از لاي پرده بيرون را نگاه كردم. چراغ خانه ها روشن شده بودند. كسي در خيابان نبود،بياد خوابهايم افتادم..با اينكه آسمان صاف بود ولي احساس مي كردم باران باريده است،شبيه آن شبهايي كه نصفه شب از خواب بيدار مي شدم و خودم را در اتاقم، تنها مي ديدم.از اتاق بيرون رفتم و با بالا رفتن از پله‌هاي نردبان خودم را به لبهِ‌ي پشت بام رساندم(دقيقا همان جايي كه آن خواب شروع مي شود).خيابان ساكت و آرام بدون عابر با چراغ هايي كه خانه ها را روشن كرده بودند خوابي را كه هر چند شب يك بار از خواب بيدارم مي كند را بخاطرم آورد.(ترس از آن خواب و ترس بيدار شدن كه باعث مي شود نيمه هاي شب خودم را تك وتنها در اتاق بينم،باعث شده است كه هر شب قبل ازخواب با چند متكا و چند پتو وارد اتاقم شوم وبسترچند نفر ديگر را در كف اتاق بياندازم.برايم مهم نيست كه كسي در آن بسترها وجود ندارد يا كساني كه وانمود به بودنشان مي كنم برايم آشنا نيستند،تنها چيزي كه برايم مهم است بودن چند بستر ديگر در اتاق است و وقتي كه هراسان از خواب بيدار مي شوم با ديدن آن بسترها احساس تنها بودن دراتاقم را از خودم ميرانم.)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; هميشه لبه پشت بام ايستاده ام،با پاهاي برهنه و دستاني كه ازهر دو طرف آويزان است.بعد از مدت كوتاهي متوجه مي شوم آنجايي كه ايستاده ام پشت بام نيست و تابحال آنجا نبوده‌ام،هر آن احتمال دارد كه از آن بلندي به پايين بايفتم، درآن حال سرم گيج مي رود و ترس افتادن ضربان قلبم را تشديد مي كند و به نفس نفس مي افتم (مثل وقتي كه آسمم عود مي كند).بعد باران شديدي شروع به باريدن مي كند ،اما باران فقط وفقط روي من مي بارد و اطرافم خشك است.با اينكه باران شديد است اما يك قطره از آن باران به زمين نمي افتتد و تنم همه باران را جذب مي كند.چيزي نمي گذرد كه صداي گريه‌اي را مي شنوم و هر چقدر به اطراف نگاه مي كنم كسي را نمي بينم .همه جا تاريك است و آن بلندي رفته رفته شبيه اتاقم مي شود.به محض تبديل شدن بلندي به اتاقم صداي گريه شبيه صداي هامون مي شود .هر چقدر تلاش مي كنم نمي توانم از جايي كه  ايستاده ام تكان بخورم.صدايم را توي گلويم مي ريزم و فرياد مي كشم اما بي فايده است،دراين حالت يهو از خواب بيدار مي شوم .دوباره تو اتاقم هستم ، اتاق تاريك است و ترس از بلندي كه در خواب دچارش بودم رهايم نكرده است.اتاق ساكت و آرام به نظر مي رسد اما اين حالتش بيشتر شبيه تله اي است كه عنكبوتي براي به دام انداختن حشرات پهن مي كند.صداي چق چق عقربه هاي فرسوده ساعت را مي شنوم و احساس مي كنم كه ديوارهاي اتاق بهم ديگر نزديك تر شده اند و هر آن احتمال دارد كه تنم را لاي خودشان له كنند.نگاهم در تاريكي اتاق از بالاي تخت به زمين مي افتد و كف اتاق را مي گردد.با ديدن آن بسترها كمي آرام مي شوم و احساس ترس كمي فروكش مي كند.آنها چهار نفر هستند و از آنجايي كه هميشه دوست داشتم  اسمم يورتمه،خراش،خدوك يا ترنگ باشد،با اين اسمها بسترها را كف اتاق مي اندازم.هميشه جاي خراش را كنار تختم مي اندازم و ترنگ دوست دارد كنار در بخوابد،اما خدوك و يورتمه هر شب جايشان را عوض مي‌كنند.بعضي وقتها يورتمه كنار پنجره مي خوابد و مجبور مي شوم جاي خدوك را كمي پايين تر از ترنگ بيندازم.وقتي كه آن خواب بيدارم مي كند از تخت پايين مي آيم و كنار پنجره مي روم و موقع راه رفتن مواظب هستم كه آنها را از خواب بيدار نكنم.به آرامي از لاي پرده به بيرون نگاه مي كنم.اما هميشه همان چيزهايي را مي بينم كه شبهاي قبل ديده ام.خيابان ساكت،چراغ هاي روشن،ساختمان چند طبقه و مقداري از آسمان صاف. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پاورچين پاورچين از پنجره دور مي شوم ،در اتاق را باز مي كنم وآن چهار نفر را در حالي كه توي بسترهايشان هستند در اتاقم  مي گذارم.به اتاق هامون مي روم (اين كار هميشگيم بعد از بيدار شدن از آن خواب است).وقتي كنار تختش مي رسم ،هامون در اتاقش نيست نمي دانم شبها به كجا مي رود.در حالي كه به ديوار تكيه داده ام ،كنار تختش مي نشينم و به عكسهاي روي ديوار اتاقش نگاه مي كنم.بايد اعتراف كنم كه هامون را فقط عصر ها مي بينم، وقتي كه در اتاقم را باز مي كند و با توپش وارد مي شود. اتاق پسرم قشنگ است و تاريكي اش چيز ترسناكي ندارد.تا روشن شدن هوا در اتاق هامون مي مانم و در حالي كه به عكسها زل زده ام به خواب مي روم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نمي دانم از كجا شروع كنم و يا چطوري شرحش را بدهم.يك روز صبح ،آن وقتها كه هنوز خبري از هامون نبود از خواب بيدار شدم و كنار پنجره ايستادم تصميم گرفتم از خانه بيرون بروم( آخر من بندرت از خانه بيرون مي روم ).بعد از اينكه بستر آن چهار نفر را را جمع كردم (منظورم بستر آقاي خراش،آقاي ترنگ،آقاي يورتمه و آقاي خدوك است) از خانه زدم بيرون.غرق در افكار خودم آسوده خاطر قدم مي زدم كه احساس كردم كسي از پشت پيراهنم را گرفته است مي كشد و با اين حركت مانع راه رفتنم مي شود.سرم را به عقب چرخاندم(خيلي بندرت اتفاق مي افتد كه من سرم را به عقب بچرخانم)اما كسي را پشت سرم نديدم و با خيال آسوده خواستم كه به راه رفتنم ادامه بدهم.اما همه تلاشهايم بي نتيجه ماند و صدايي بچه اي كه مدام پدرش را صدا مي كرد به گوشم مي رسيد.ميل درونيم اين بود كه مقداري از آن روز را با راه رفتن سپري كنم چرا كه هميشه دلم مي خواهد روز را ادامه بدهم و به پايان برسانم.در جايم كه از قضا وسط پياده رو هم بود خشكم زده بود. زن متشخصي از كنارم عبورمي كرد و مجبور شدم به احترام آن زن متشخص كلاهم را از سرم بردارم و سرم را كمي به طرف پايين كه حاكي از احترام بود، خم كنم. به فكر فرو رفتم و وضعيتم را كه برايم نا مانوس هم نبود مرور كردم.نمي دانم آن وضعيتم جزء سنوات تاريخي ام به شمار مي آيد يا نه (انگار آنجا متوقف شدنم از ازل با من بود).در آن لحظه بياد آقاي يورتمه افتادم، بعد آقاي خراش و بعد از آن آقاي ترنگ و آقاي خدوك. مدتي به همين منوال گذشت تا اينكه توانستم از آن وضعيت خلاص شوم،اما نجات پيدا كردنم از آن وضعيت هنوز هم برايم بشكل معما باقي مانده است. يك راست به اتاقم برگشتم و خوشحال بودم كه دوباره اتاقم را مي ديدم .   &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; ساعت پنج عصر همان روز،هامون در اتاقم را باز كرد و با توپ اش وارد شد.تا آن موقع او را نديده بودم.مدتي كنار در ايستاد و زل زد.طبق معمول كنار پنجره ايستاده بودم و از لاي پرده خيابان را نگاه مي‌كردم.هامون توپ را به طرفم پرتاپ كرد و روي تختم نشست و شروع كرد به تكان دادن پاهايش ،مثل خودم، وقتي كه كنار استخر مي نشستم و پاهايم را در آب خنك استخر تكان مي دادم.بعد سر كوچكش را بالا گرفت و گفت:بابايي چه اتاق قشنگي داري.با شنيدن صدايش نگاهم را كاملا از خيابان برداشتم و به طرفش چرخيدم.بعد روي زمين نشستم و در حالي كه آغوشم را باز كرده بودم به چشمانش زل زدم. هامون بدو بدو به طرف آمد و در آغوشم جا گرفت.روز خوبي بود و احساس مي كردم كه ديگر تنها نيستم.بعد از مدتي كوتاهي هامون اتاق را ترك كرد گذشت.به دنبال پسرم از اتاق بيرون رفتم اما خبري نبود.مجبور شدم براي پيدا كردن هامون همه جاي خانه را زيرو كنم. حتي همسايه‌ها هم او را نديده بودند.پيرمردي كه توي آن دكه مي ايستد گفت كه نگران نباشم، هامون هر كجا كه رفته باشد دوباره بر مي گردد.عصر فداي همان روز وقتي كه عقربه ساعت روي پنج رسيد با صدايي به سمت در اتاق چرخيدم.پسرم بود و دوباره با آن توپ اش برگشته بود گفت:بابايي بيا بازي كنيم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;هامون هر عصر به اتاقم مي آيد و بعد از بازي كردن دوباره مي رود.به اندازه دست ها و پاهايم به هامون عادت كرده ام  و دوست دارم هميشه در اتاقم باشد و كنارم بازي كند.مواقعي كه دلم خيلي تنگ مي شودبه اتاقش مي روم ،كنار تختش مي نشينم و در حالي كه به عكسهاي  روي ديوار زل زده‌ام،بابايي گفتن هايش را تكرار مي كنم .                   &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Feb 2009 08:50:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alichi85&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>alichi85</dc:creator>
<guid>http://alichi85.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حبس</title>
<link>http://alichi85.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسرك كشان كشان صندلي را كه به زحمت از در وارد كرده بود به وسط اتاق منتقل كرد،بالايش رفت و گفت:پدر از آنجايي كه جيبهايم مثل تو دستهانم را زنداني مي‌كنند مي‌كنمشان. پسرك در برابر چشم هاي بهت زده پدر جيبهايش را كند و يك هفته در انباري را به روي خود بست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Feb 2009 13:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alichi85&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>alichi85</dc:creator>
<guid>http://alichi85.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
