پاییز
پاييز
پاييز تازه رسيده بود و برگ درختان را به زمين مي ريخت.
درخت گفت:اگر برگهايم را نريزم چه اتفاقي خواهد افتاد.
پاييز گفت:اگر برگهايت را نريزي پاييز خوابت نميگيرد.
درخت گفت:اگر پاييز خوابم نگيرد چه اتفاقي خواهد افتاد.
پاييز گفت:اگر پاييز خوابت نگيرد سرماي زمستان خشكت ميكند.
درخت گفت :اگرسرماي زمستان خشكم كند چه اتفاقي خواهد افتاد.
پاييز گفت: اگر سرماي زمستان خشكت كند،بهار از خواب بيدار نميشوي.
درخت گفت:اگر بهار از خواب بيدار نشوم چه اتفاقي خواهد افتاد.
پاييز گفت:اگر بهار از خواب بيدار نشوي نميتواني تابستان ميوه بدهي
درخت گفت: اگر تابستان نتوانم ميوه بدهم چه اتفاقي خواهد افتاد.
پاييز گفت:اگر تابستان نتواني ميوه بدهي آدميزاد ريشهات را با تبرقطع ميكند.
درخت گفت: اگر آدميزاد با تبر ريشهام را قطع كند چه اتفاقي خواهد افتاد.
پاييز گفت:اگر آدميزاد ريشهات را قطع كند پاييز معنايي برايت نخواهد داشت.
درخت برگهايش را به زمين ريخت و به خواب رفت و پاييز همه سؤال ها را براي سال بعد از ذهن درخت پاك كرد.
