پسرم هامون
من يك پسر دارم و اسم پسرم هامون است. هامون بالا رفتن از كولم را دوست دارد، مثل خودم كه بالا رفتن از كول پدرم را دوست داشتم.هر روز عصر با توپ اش دراتاقم را باز مي كند و منتظر مي ماند(هامون بازي كردن در اتاقم را به بازي كردن در هر جاي ديگري ترجيح مي دهد،عين خودم كه بازي كردن در اتاق پدرم را به بازي كردن درهر جايي ديگري ترجيح مي دادم). بازي مورد علاقه اش پنارتي است.بايد توي دروازه بايستم و توپهايي را كه با پاي كوچكش ميزند را بگيرم.بعضي وقتها به عمد گل مي خورم تا صداي خوشحاليش را بشنوم .صداي خنده از دهان كوچك پنج ساله اش بيرون مي آيد و همه جاي اتاق را پر ميكند.وقتي خوشحالي هامون را مي بينم كنار پنجره مي ايستم و به بيرون نگاه مي كنم و بياد كودكيم مي افتم كه هيچ وقت اجازه نداشتم به اتاق پدرم وارد شوم. بعد از اينكه از بازي خسته مي شود،مثل آدم بزرگها گوشهاي مي نشيند.دوست دارد كه مارادونا صدايش كنم ، بعضي وقتها از ايراد مي گيرد كه چرا اسمش را مارادونا نگذاشته ام.در اتاقش روي ديواري كه تختش را به آن چسبانده ام چند پوستر از مارادونا وجود دارد.هامون يكي از عكس ها را بيشتر از بقيه دوست دارد ،همان عكسي كه مارادونا در حال دريبل كردن است.گاهي به عمد يا شوخي مي گويد كه اين عكس را حتي از من هم بيشتردوست دارد.بعد از اينكه خستگياش را در مي كند دوباره توپ را مي كارد و در حالي كه دستش را به كمرش زده است نگاهي به من مي اندازد. اين بار فاصله را بيشتر كرده و به قول خودش مي خواهد كه سانت كند.توي سانت كردن از پرنارتي زدن هم استاد تر است و توپ را دقيقا بالاي سرم مي فرستد.بعضي وقتها با همان حالتش كه شبيه آدم بزرگها مي شود دستان كوچكش را توي جيبش مي كند و با اخم و از من ايراد مي گيرد.سر زدن را وقتي دوست دارد كه با شيرجه همراه باشد مي گويد كه اين نوع سر زدن مختص مارادونا است.بعضي وقتها كه هامون در اتاقم نيست چند تشك وسط اتاق مي اندازم و اين نوع سر زدن را تمرين مي كنم ،با اينكه انجام اين كار برايم سخت بود اما كمي پيشرفت كرده ام و هامون از اين قضيه خوشحال است.
ديروز تولد هامون بود مثل هميشه پنج سالگيش را جشن گرفتيم.كسي را دعوت نكرده بوديم،من بودم و هامون.قبل از اينكه مراسم را شروع كنيم كلي باد كند فوت كرديم و از سقف آويزان كرديم ،اتاقش خوشگل شده بود مثل خودش ،مثل راه رفتنش ،مثل خنديدنش ،مثل پنارتي زدنش.دست آقاي قناد درد نكند يك كيك تولد بزرگ و خوشمزه درست كرده بود.همه همسايه ها از آن كيك خوردند و حتي آن پير مرد ي كه توي دكه ميايستد با خوشحالي گفت كه تا بحال چنين كيك تولد خوشمزه اي نخورده است.روي صندلي كوچكش نشست و كلاه بوقي منگوله دار را سرش گذاشت . منتظر بود تا عقربه ساعت دقيقا روي ساعت تولدش برسد.وقتي كه عقربه روي ساعت پنج رسيد هر پنج شمع را يكجا فوت كرد.اول، شمع هاي سبز خاموش شدند و بعد دوتاي ديگر را خاموش كرد. بالاي صندلي كوچكش ايستاد و مثل وقتي كه مارادونا گل مي زد دست راستش را در حالي كه مشتش را گره كرده بود بالا گرفت.هامون خوشحال بود(مثل خودم، موقعي كه پدرم در خانه نبود و ميتوانستم به اتاقش بروم). وقتي كه كيك تولد را مي خورديم كمي از كيك روي پيراهنش ريخت(عادت دارد كارهايش را خودش انجام بدهد.بند كفشهايش را خودش مي بندد،لباس هايش را خودش مي پوشد ،تنها به حمام مي رود و هيچ وقت راضي نمي شود كه غذايش را از دست من بخورد ،بر خلاف من كه دوست داشتم كار هايم را پدرم انجام دهد.تنها تفاوت من و هامون در اين چند مورد است)هاون به هيچ عنوان حاضر نبود كه پيراهنش را از تنش در بياورد و مجبور شدم با يك تيكه پارچه خيس لكه روي پيراهنش را پاك كنم. روز تولدش همان پيراهن آبي كه خطهاي راه راه دارد را پوشيده بود.اين پيراهن را از پيراهنهاي ديگرش بيشتر دوست دارد.مي گويد: با اين پيراهن شبيه مارادونا ميشوم. روزي كه براي خريد پيراهن بيرون رفته بوديم حدود يك ساعت در اتاق پرو بود.فروشنده حسابي كلا فه شده بود تند تند پيراهن ها را به اتاق پرو مي بردم و هامون بعد از اينكه آنها را مي پوشيد از رنگشان ايراد مي گرفت وبي تفاوت به اعتراض مشتريها ميگفت:بابايي ،بايد رنگ پيراهن به صداي آدم بخورد،بايد وقتي كه پيراهن را تنت مي كني احساس كني كه قبلا هم آن را پوشيدهاي.بعدا از اينكه همه پيراهن ها را تنش كرد گفت كه هيچ كدامشان را دوست ندارد. از فروشگاه بيرون آمديم و در حالي كه ويترين ها را نگاه مي كرديم، جلوي دست فروشي ايستاد و يكي از پيراهن ها را كه از زير لباس ها بيرون زده بود را بيرون كشيد و گفت كه از آن پيراهن خوشش مي آيد.
جمعه بود و تلوزيون كارتن مورد علاقه اش را نشان مي داد.هامون عاشق كارتن گربه سگ است.هميشه با خوشحالي مي گويد بابايي كاش من تو هم مثل گربه سگ بهم چسبثده بوديم .تلوزيون برفك بود و من بايد بالاي پشت بام مي رفتم تا جهت آنتن را تغيير بدهم.پسرم آدم خيلي دقيقي است ،دوست دارد همه چيز به بهترين شكل ممكن اتفاق بايفتد. كنار پنجره ايستاده بود و آينه قدي را كنج اتاق گذاشته بود تا صفحه تلوزيون را دقيق ببيند.بالاي پشت بام بودم و آنتن را به آرامي مي چرخاندم .هر از گاهي از هامون مي خواستم تا به محض صاف شدن تصوير خبرم كند.باران شديدي مي باريد و همه لباسهايم خيس شده بود.اما روز تولدش بود و همه سعيام اين بود كه هامون خوشحال باشد.
چند وقت پيش، سر ساعت پنج عصر با طنابي وارد اتاقم شد. توپ اش را نياورده بود،گفت كه مي خواهد مثل گربه سگ بهم ديگر بچسبيم.روي زمين نشستم و اجازه دادم هر كاري كه دوست دارد انجام بدهد پشتش را به پشتم چسباند و از من خواست تا با طناب خودمان را بندم..هامون به من چسبيده بود و هر كجا كه مي رفتم همراهم مي آمد.صداي خند هايش همه جا را پر كرده بود. رفتيم و جلو آينه ايستاديم تا خودمان را در آينه ور انداز كنيم.هامون راست ميگفت در آن حالت احساس مي كردم كه بيشتر از هميشه به او نزديك شده ام.تشنه ام شده بود، به طرف يخچال رفتيم و هامون بجاي من آب خورد.بعد هامون گفت كه خوابش مي آيد و من بجايش خميازه كشيدم(هامون پسر باهوشي است و حرفهايم را مي فهمد، او مي داند كه اگر كبريت را روشن كند ممكن است دستش را بسوزاند).بعد از اينكه بجاي هامون خميازه كشيدم گفت كه مي خواهد كبريت را روشن كند و در دستش نگه دارد.به آشبزخانه رفتيم و كبريت را روشن كردم و در دستم نگه داشتم ،شعله كبريت سوخت و به انگشتانم رسيد و انگشتانم را سوزاند.بعد از اينكه كبريت را به زمين انداختم ،هامون انگشتانش را در دهانش گذاشت و شروع كرد به گريه كردن. پسرم آرام آرام گريه مي كرد و قطره هاي اشك از چشمان قشنگش سر مي خورد و پايين مي افتاد.با اينكه دستانش سوخته بود اما غصه نمي خوردم دوست داشتم هامون دردش را به تنهايي تحمل كند.حتي موقع بازي كردن وقتي به دنبال توپ مي دود و به زمين مي افتد دستش را نمي گيرم تا خودش بلند شود. هامون درد مي كشيد و نمي توانستم دردش را تحمل كنم.تحمل درد سوختي براي بچهاي بسن هامون مشكل است.كمي پماد سوختكي روي دستش ماليدم و بعد به اتاق رفتيم روي تخت دراز كشيديم.هامون بايد مي خوابيد تا درد سوختگي را فراموش كند.
وقتي كه چشمانم را باز كردم ،روي تخت بودم و خبري از گريه هاي هامون نبود.هوا تاريك شده بود از تخت پايين آمدم كنار پنجره ايستادم و از لاي پرده بيرون را نگاه كردم. چراغ خانه ها روشن شده بودند. كسي در خيابان نبود،بياد خوابهايم افتادم..با اينكه آسمان صاف بود ولي احساس مي كردم باران باريده است،شبيه آن شبهايي كه نصفه شب از خواب بيدار مي شدم و خودم را در اتاقم، تنها مي ديدم.از اتاق بيرون رفتم و با بالا رفتن از پلههاي نردبان خودم را به لبهِي پشت بام رساندم(دقيقا همان جايي كه آن خواب شروع مي شود).خيابان ساكت و آرام بدون عابر با چراغ هايي كه خانه ها را روشن كرده بودند خوابي را كه هر چند شب يك بار از خواب بيدارم مي كند را بخاطرم آورد.(ترس از آن خواب و ترس بيدار شدن كه باعث مي شود نيمه هاي شب خودم را تك وتنها در اتاق بينم،باعث شده است كه هر شب قبل ازخواب با چند متكا و چند پتو وارد اتاقم شوم وبسترچند نفر ديگر را در كف اتاق بياندازم.برايم مهم نيست كه كسي در آن بسترها وجود ندارد يا كساني كه وانمود به بودنشان مي كنم برايم آشنا نيستند،تنها چيزي كه برايم مهم است بودن چند بستر ديگر در اتاق است و وقتي كه هراسان از خواب بيدار مي شوم با ديدن آن بسترها احساس تنها بودن دراتاقم را از خودم ميرانم.)
هميشه لبه پشت بام ايستاده ام،با پاهاي برهنه و دستاني كه ازهر دو طرف آويزان است.بعد از مدت كوتاهي متوجه مي شوم آنجايي كه ايستاده ام پشت بام نيست و تابحال آنجا نبودهام،هر آن احتمال دارد كه از آن بلندي به پايين بايفتم، درآن حال سرم گيج مي رود و ترس افتادن ضربان قلبم را تشديد مي كند و به نفس نفس مي افتم (مثل وقتي كه آسمم عود مي كند).بعد باران شديدي شروع به باريدن مي كند ،اما باران فقط وفقط روي من مي بارد و اطرافم خشك است.با اينكه باران شديد است اما يك قطره از آن باران به زمين نمي افتتد و تنم همه باران را جذب مي كند.چيزي نمي گذرد كه صداي گريهاي را مي شنوم و هر چقدر به اطراف نگاه مي كنم كسي را نمي بينم .همه جا تاريك است و آن بلندي رفته رفته شبيه اتاقم مي شود.به محض تبديل شدن بلندي به اتاقم صداي گريه شبيه صداي هامون مي شود .هر چقدر تلاش مي كنم نمي توانم از جايي كه ايستاده ام تكان بخورم.صدايم را توي گلويم مي ريزم و فرياد مي كشم اما بي فايده است،دراين حالت يهو از خواب بيدار مي شوم .دوباره تو اتاقم هستم ، اتاق تاريك است و ترس از بلندي كه در خواب دچارش بودم رهايم نكرده است.اتاق ساكت و آرام به نظر مي رسد اما اين حالتش بيشتر شبيه تله اي است كه عنكبوتي براي به دام انداختن حشرات پهن مي كند.صداي چق چق عقربه هاي فرسوده ساعت را مي شنوم و احساس مي كنم كه ديوارهاي اتاق بهم ديگر نزديك تر شده اند و هر آن احتمال دارد كه تنم را لاي خودشان له كنند.نگاهم در تاريكي اتاق از بالاي تخت به زمين مي افتد و كف اتاق را مي گردد.با ديدن آن بسترها كمي آرام مي شوم و احساس ترس كمي فروكش مي كند.آنها چهار نفر هستند و از آنجايي كه هميشه دوست داشتم اسمم يورتمه،خراش،خدوك يا ترنگ باشد،با اين اسمها بسترها را كف اتاق مي اندازم.هميشه جاي خراش را كنار تختم مي اندازم و ترنگ دوست دارد كنار در بخوابد،اما خدوك و يورتمه هر شب جايشان را عوض ميكنند.بعضي وقتها يورتمه كنار پنجره مي خوابد و مجبور مي شوم جاي خدوك را كمي پايين تر از ترنگ بيندازم.وقتي كه آن خواب بيدارم مي كند از تخت پايين مي آيم و كنار پنجره مي روم و موقع راه رفتن مواظب هستم كه آنها را از خواب بيدار نكنم.به آرامي از لاي پرده به بيرون نگاه مي كنم.اما هميشه همان چيزهايي را مي بينم كه شبهاي قبل ديده ام.خيابان ساكت،چراغ هاي روشن،ساختمان چند طبقه و مقداري از آسمان صاف.
پاورچين پاورچين از پنجره دور مي شوم ،در اتاق را باز مي كنم وآن چهار نفر را در حالي كه توي بسترهايشان هستند در اتاقم مي گذارم.به اتاق هامون مي روم (اين كار هميشگيم بعد از بيدار شدن از آن خواب است).وقتي كنار تختش مي رسم ،هامون در اتاقش نيست نمي دانم شبها به كجا مي رود.در حالي كه به ديوار تكيه داده ام ،كنار تختش مي نشينم و به عكسهاي روي ديوار اتاقش نگاه مي كنم.بايد اعتراف كنم كه هامون را فقط عصر ها مي بينم، وقتي كه در اتاقم را باز مي كند و با توپش وارد مي شود. اتاق پسرم قشنگ است و تاريكي اش چيز ترسناكي ندارد.تا روشن شدن هوا در اتاق هامون مي مانم و در حالي كه به عكسها زل زده ام به خواب مي روم.
نمي دانم از كجا شروع كنم و يا چطوري شرحش را بدهم.يك روز صبح ،آن وقتها كه هنوز خبري از هامون نبود از خواب بيدار شدم و كنار پنجره ايستادم تصميم گرفتم از خانه بيرون بروم( آخر من بندرت از خانه بيرون مي روم ).بعد از اينكه بستر آن چهار نفر را را جمع كردم (منظورم بستر آقاي خراش،آقاي ترنگ،آقاي يورتمه و آقاي خدوك است) از خانه زدم بيرون.غرق در افكار خودم آسوده خاطر قدم مي زدم كه احساس كردم كسي از پشت پيراهنم را گرفته است مي كشد و با اين حركت مانع راه رفتنم مي شود.سرم را به عقب چرخاندم(خيلي بندرت اتفاق مي افتد كه من سرم را به عقب بچرخانم)اما كسي را پشت سرم نديدم و با خيال آسوده خواستم كه به راه رفتنم ادامه بدهم.اما همه تلاشهايم بي نتيجه ماند و صدايي بچه اي كه مدام پدرش را صدا مي كرد به گوشم مي رسيد.ميل درونيم اين بود كه مقداري از آن روز را با راه رفتن سپري كنم چرا كه هميشه دلم مي خواهد روز را ادامه بدهم و به پايان برسانم.در جايم كه از قضا وسط پياده رو هم بود خشكم زده بود. زن متشخصي از كنارم عبورمي كرد و مجبور شدم به احترام آن زن متشخص كلاهم را از سرم بردارم و سرم را كمي به طرف پايين كه حاكي از احترام بود، خم كنم. به فكر فرو رفتم و وضعيتم را كه برايم نا مانوس هم نبود مرور كردم.نمي دانم آن وضعيتم جزء سنوات تاريخي ام به شمار مي آيد يا نه (انگار آنجا متوقف شدنم از ازل با من بود).در آن لحظه بياد آقاي يورتمه افتادم، بعد آقاي خراش و بعد از آن آقاي ترنگ و آقاي خدوك. مدتي به همين منوال گذشت تا اينكه توانستم از آن وضعيت خلاص شوم،اما نجات پيدا كردنم از آن وضعيت هنوز هم برايم بشكل معما باقي مانده است. يك راست به اتاقم برگشتم و خوشحال بودم كه دوباره اتاقم را مي ديدم .
ساعت پنج عصر همان روز،هامون در اتاقم را باز كرد و با توپ اش وارد شد.تا آن موقع او را نديده بودم.مدتي كنار در ايستاد و زل زد.طبق معمول كنار پنجره ايستاده بودم و از لاي پرده خيابان را نگاه ميكردم.هامون توپ را به طرفم پرتاپ كرد و روي تختم نشست و شروع كرد به تكان دادن پاهايش ،مثل خودم، وقتي كه كنار استخر مي نشستم و پاهايم را در آب خنك استخر تكان مي دادم.بعد سر كوچكش را بالا گرفت و گفت:بابايي چه اتاق قشنگي داري.با شنيدن صدايش نگاهم را كاملا از خيابان برداشتم و به طرفش چرخيدم.بعد روي زمين نشستم و در حالي كه آغوشم را باز كرده بودم به چشمانش زل زدم. هامون بدو بدو به طرف آمد و در آغوشم جا گرفت.روز خوبي بود و احساس مي كردم كه ديگر تنها نيستم.بعد از مدتي كوتاهي هامون اتاق را ترك كرد گذشت.به دنبال پسرم از اتاق بيرون رفتم اما خبري نبود.مجبور شدم براي پيدا كردن هامون همه جاي خانه را زيرو كنم. حتي همسايهها هم او را نديده بودند.پيرمردي كه توي آن دكه مي ايستد گفت كه نگران نباشم، هامون هر كجا كه رفته باشد دوباره بر مي گردد.عصر فداي همان روز وقتي كه عقربه ساعت روي پنج رسيد با صدايي به سمت در اتاق چرخيدم.پسرم بود و دوباره با آن توپ اش برگشته بود گفت:بابايي بيا بازي كنيم.
هامون هر عصر به اتاقم مي آيد و بعد از بازي كردن دوباره مي رود.به اندازه دست ها و پاهايم به هامون عادت كرده ام و دوست دارم هميشه در اتاقم باشد و كنارم بازي كند.مواقعي كه دلم خيلي تنگ مي شودبه اتاقش مي روم ،كنار تختش مي نشينم و در حالي كه به عكسهاي روي ديوار زل زدهام،بابايي گفتن هايش را تكرار مي كنم .
